گل بزمگه خسروى آراست چو بشنيد * از مرغ سحر ، زمزمهء بار بدى را
درويش به صد افسر شاهى نفروشد * يك موى از اين كهنه كلاه نمدى را
يا ربّ ! به كه اين نكته توان گفت كه « وحدت » * در كوى صنم يافته راه صمدى را
شراب بىخودى
زاهد خودپرست كو ؟ تا كه ز خود رهانمش * دُرد شراب بىخودى از خُم هو چشانمش ؟
گر نفسم به او رسد ، در نفسى ، به يكنفس * تا سر كوى مىكشان ، موىكشان كشانمش
زهدفروش خودنما ، ترك ريا نمىكند * هرچه فسون دميدمش ، هرچه فسانه خوانمش
هرچه بهجز خيال او ، قصد حريم دل كند * در نگشايمش بر او ، از در دل برانمش
گر شبكى خوش از كرم ، دوست درآيد از درم * سر كنمش نثار ره ، جان به قدم فشانمش
سوداى دوست
خواجه آن روز كه از بندگى آزادم كرد * ساغر مى به كفم داد و ز غم شادم كرد
خبر از نيك و بد عاشقىام هيچ نبود * چشم مست تو در اين مسأله استادم كرد
روى شيرينصفتان در نظر آراست مرا * ريخت طرح هوس اندر سر و ، فرهادم كرد
عاقبت بيخ و بن هستى ما كرد خراب * آن كرم خانهاش آباد ، كه آبادم كرد !
رفت بر باد فنا ، گرد وجودم آخر * ديدى اى دوست كه سوداى تو بر بادم كرد
بسكه فرهادصفت ناله و فرياد زدم * بيستون ناله و فرياد ز فريادم كرد !