تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 604

مساهمون:

ص٦٠٤
گل بزمگه خسروى آراست چو بشنيد * از مرغ سحر ، زمزمهء بار بدى را درويش به صد افسر شاهى نفروشد * يك موى از اين كهنه كلاه نمدى را يا ربّ ! به كه اين نكته توان گفت كه « وحدت » * در كوى صنم يافته راه صمدى را

شراب بىخودى

زاهد خودپرست كو ؟ تا كه ز خود رهانمش * دُرد شراب بىخودى از خُم هو چشانمش ؟ گر نفسم به او رسد ، در نفسى ، به يك‌نفس * تا سر كوى مىكشان ، موىكشان كشانمش زهدفروش خودنما ، ترك ريا نمىكند * هرچه فسون دميدمش ، هرچه فسانه خوانمش هرچه به‌جز خيال او ، قصد حريم دل كند * در نگشايمش بر او ، از در دل برانمش گر شبكى خوش از كرم ، دوست درآيد از درم * سر كنمش نثار ره ، جان به قدم فشانمش

سوداى دوست

خواجه آن روز كه از بندگى آزادم كرد * ساغر مى به كفم داد و ز غم شادم كرد خبر از نيك و بد عاشقىام هيچ نبود * چشم مست تو در اين مسأله استادم كرد روى شيرين‌صفتان در نظر آراست مرا * ريخت طرح هوس اندر سر و ، فرهادم كرد عاقبت بيخ و بن هستى ما كرد خراب * آن كرم خانه‌اش آباد ، كه آبادم كرد ! رفت بر باد فنا ، گرد وجودم آخر * ديدى اى دوست كه سوداى تو بر بادم كرد بس‌كه فرهادصفت ناله و فرياد زدم * بيستون ناله و فرياد ز فريادم كرد !