همرهى خضر كن ، در ظلمات فنا * ور نه به خود كى رسى ، در سرِ آب حيات ؟
هركه به لعل لبت ، خصم صفت برد راه * يافت حيات ابد ، رست ز رنج و ممات
سر به ارادت بنه ، در قدم رهروى * كز سخن دلكشش ، حل شودت مشكلات
بعد چهل سال زهد « وحدت » پرهيزكار * ترك حرم كرد و گشت معتكف سومنات
شرار عشق
كرديم عاقبت وطن اندر ديار عشق * خورديم آب بيخودى از جويبار عشق
مستان عشق را به صبوحى چه حاجت است * زيراكه دردسر نرساند خمار عشق
سى سال لاف مهر زدم تا سحرگهى * وا شد دلم چو گل ز نسيم بهار عشق
فارغ شود ز دردسر عقل فلسفى * يك جرعه گر كشد ز مى خوشگوار عشق
در دامن مراد نبينى گل مراد * بىترك خواب راحت و بىنيش خار عشق
اى فرّخ آن سرى كه زنندش به تيغ يار * وى خرّم آن تنى كه كشندش به دار عشق
روزى نديده تا به كنون چشم روزگار * از دور روزگار بهْ از روزگار عشق
پروانه گر ز عشق بسوزد ، عجب مدار * كآتش زند به خرمن هستى ، شرار عشق
آن دم مس وجود تو زر مىشود كه تن * در بوتهء فراق گدازد به نار عشق
هركس كه يافت آگهى از سرّ عاشقى * « وحدت » صفت كند سر و جان را نثار عشق
راه صمدى
بر باد فنا تا ندهى گردِ خودى را * هرگز نتوان ديد جمال احدى را
با خود نظرى داشت كه بر لوح رقم زد * كلك ازلى ، نقش جمال ابدى را
جانها فلكى گردد اگر اين تن خاكى * بيرون كند از خود صفت ديو و ددى را
در رقص درآيد فلك از زمزمهء عشق * چونان كه شتر بشنود آهنگ حُدى را
ما از كتب عشق نخوانديم و نديديم * جز درس خطِ بىخودى و بىخردى را
با بوسه مزن بر لب ميناى محبّت * يا در خم توحيد فكن نيك و بدى را