رفتم ز ديار خوش آسودگى و عيش * بيگانه ز خود گشتم و از خويش گسستم
خون شد دلم از تير غم و آتش اندوه * در كوى طلب ، عهد مودّت نشكستم
بر لوحهء جان نقش زدم نام معلّم * تا خلق بدانند كه من بادهپرستم
براى مظلومان جهان و مردم بوسنى
مركب فاجعه
بر بام جهان ز غم شرار است هنوز * بر چهرهء آسمان غبار است هنوز
خاموش شده چلچله از بانگ غراب * آشفتهنوا و بىقرار است هنوز
ويران شده آسمان ز آشوب بلا * آسايش جان در انحصار است هنوز
خون مىچكد از گلوى نيلوفر عشق * تبعيض و جنايت افتخار است هنوز
بگشوده فغان ، رخنه به آواز سحر * نفرين به ستمگران نثار است هنوز
در ناى زمان شكسته آهنگ سكوت * حيران خروش ذو الفقار است هنوز
گشته نگران چكاوك از پنجهء بغض * اشك نچكيده بىشمار است هنوز
جان مىشكفد چو مهدى آيه به قيام * چشم دوجهان در انتظار است هنوز
بادهء بيدارى
بلبلان سحرى بىتو خموشند ، بيا * خفتگان منتظر بانگ سروشند ، بيا
نيست در ساغر جان بادهء بيدارى و مهر * ساقيان در طلبت خانهبهدوشند ، بيا
مثنوىها شده خالى ز شعور و باور * واژهها غمزده در جوشوخروشند ، بيا
رنگ ظلمت زده بر چشم افق غيبت صبح * زهد و انديشه و نان پيش فروشند ، بيا
گشته خشكيده ز هجر قَدَمت بركهء ذهن * عارفان بىنگهات باده ننوشند ، بيا
خنجر جهل فرود آمده بر تارك عشق * طالبان ، جان به لقايت بفروشند ، بيا
خامه يكدم ز خيال رخ تو فارغ نيست * محرمان ، جام به كف حلقهبهگوشند ، بيا
شب يلدا ز ظهور تو شود نورانى * مردگان با دم پاك تو به هوشند ، بيا