تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 562

مساهمون:

ص٥٦٢
رفتم ز ديار خوش آسودگى و عيش * بيگانه ز خود گشتم و از خويش گسستم خون شد دلم از تير غم و آتش اندوه * در كوى طلب ، عهد مودّت نشكستم بر لوحهء جان نقش زدم نام معلّم * تا خلق بدانند كه من باده‌پرستم
براى مظلومان جهان و مردم بوسنى

مركب فاجعه

بر بام جهان ز غم شرار است هنوز * بر چهرهء آسمان غبار است هنوز خاموش شده چلچله از بانگ غراب * آشفته‌نوا و بىقرار است هنوز ويران شده آسمان ز آشوب بلا * آسايش جان در انحصار است هنوز خون مىچكد از گلوى نيلوفر عشق * تبعيض و جنايت افتخار است هنوز بگشوده فغان ، رخنه به آواز سحر * نفرين به ستمگران نثار است هنوز در ناى زمان شكسته آهنگ سكوت * حيران خروش ذو الفقار است هنوز گشته نگران چكاوك از پنجهء بغض * اشك نچكيده بىشمار است هنوز جان مىشكفد چو مهدى آيه به قيام * چشم دوجهان در انتظار است هنوز

بادهء بيدارى

بلبلان سحرى بىتو خموشند ، بيا * خفتگان منتظر بانگ سروشند ، بيا نيست در ساغر جان بادهء بيدارى و مهر * ساقيان در طلبت خانه‌به‌دوشند ، بيا مثنوىها شده خالى ز شعور و باور * واژه‌ها غم‌زده در جوش‌وخروشند ، بيا رنگ ظلمت زده بر چشم افق غيبت صبح * زهد و انديشه و نان پيش فروشند ، بيا گشته خشكيده ز هجر قَدَمت بركهء ذهن * عارفان بىنگه‌ات باده ننوشند ، بيا خنجر جهل فرود آمده بر تارك عشق * طالبان ، جان به لقايت بفروشند ، بيا خامه يك‌دم ز خيال رخ تو فارغ نيست * محرمان ، جام به كف حلقه‌به‌گوشند ، بيا شب يلدا ز ظهور تو شود نورانى * مردگان با دم پاك تو به هوشند ، بيا