اى طنين عاطفه . . .
اى رسول امشب تو را خواهم سرود * اى طنين عاطفه ! بر تو درود
اى زلال آبى درياى عشق * گوى عشقت از ميان خواهم ربود
جان به پاى مقدمت خواهم فشاند * روح عصيان را بسوزانم چو عود
در سرودم قامت سبز تو را * با جنون شاعرى خواهم ستود
آشكارا شب ز ناى قدسيان * رمز اسرار جهان خواهى شنود
گر كنى يكدم عنايت بر دلم * رنگ غم از چهرهام خواهى زدود
با صبورى در سكوت سرد گور * با اميد وصل تو خواهم غنود
خطبهء گمگشتگان
اى آشناى ديرين ! چون سر كنم ثنايت * كين ساغر صبوحى ، خون شد ز ماجرايت
جانا نقاب برگير ، تا گلعذار شبگير * چون غنچه بر شكوفه از روى دلگشايت
منعم مكن ز مستى ، اى مىفروش هستى * بگذار تا ز هستى ، گيرم ره بقايت
بس نغمهء دلانگيز ، بر گوش جان بياويز * در موسم بهاران ، از لعل دلربايت
مرغان خوشنوا را ، بين در فغان و غوغا * گويند راز عشقت ، هريك به صد روايت
درد فراق رويت ، ما را ز بىكسى كشت * دردا كه گوشه چشمى ، دل را كند كفايت
هم گرم سازد عشقت ، هم سوزد استخوانم * آتش بزن به جانم ، تا جان كنم فدايت
ز آغوش دلنشينات ، گر كام برنيامد * بنشستم از رضايت ، بر مسند رضايت
مدهوش بادهام كن ، از جام لايزالى * گمگشتگان ره را ، مِى مىكند هدايت
شهباز لامكان است ، دل در كمند مويت * صيدت به دام دارد ، پرواز بىنهايت
دارند بادهنوشان ، لب بر سبوى جوشان * بگسسته از دوعالم ، مشتاق بر لقايت
سرگشته مىسپارم ، ره ز آستان حرمان * لختى ز لطف بنشان ، در سايهء عنايت
فرياد و ناله هر شب ، سر مىدهد شباويز * شوريده است و دارد ، از فرقتت شكايت
گر تاب طرّهات را ، مستانه برگشايى * مىبارد اشك ميگون ، از ساغر سمايت