ز آن روز با تو بستم ، پيوند آشنايى * آويختم قدح را بر سردرِ سرايت
گر ژاله بر جبينِ ، آلالهها نشيند * گويى ز خوف سرخاند ، نمناك از رَجايت
درمان بادهنوشان ، درد است و درد جوشان * چونت سپاس گويم ، از درد بىنهايت
سر را ز سوز اندوه ، بگرفتهام به دامان * سازم رسان به سامان ، اى صاحب درايت
دُردىكشان محنت ، از غم نمىهراسند * كز خيل مىگساران ، ساغر كند حمايت
گر گويمت پريشان ز آشفتگى ، عجب نيست * شرح فراق گويم ، مستانه با كنايت
رحل اقامت افكند دل در برت ، كه ره نيست * بر كوى رستگاران ، راهى جز التجايت
در گوشم ار نخوانى ، آواز « لَنْ تَرانِي » * جان مىدهم به آنى ، سوگند بر ولايت
جز درگهات ندارم ، امّيد استجابت * سيراب عزّتم كن ، از چشمهء عنايت
سر مىدهم ز لطفت ، آواز بىنيازى * مستانه گر بنوشم ، از جام « هَلْ أَتى » يت
از خاك تا افلاك
من برآنم كه ازاينپس پى كارى گيرم * شوق را توشه كنم ، راه ديارى گيرم
خرقهء كهنهء تن را به كنارى فكنم * جامهء عافيت از دست نگارى گيرم
در ره عشق تو بيگانه شوم با همهكس * از ميان رفته به ميخانه ، كنارى گيرم
گرد در خاطرم انگيخته غم ، مىترسم * كه چو آيينه ز هجر تو غبارى گيرم
سفر آغاز كنم از وطن اهل ريا * بهر پيمودن ره ، دامن يارى گيرم
با خيال تو زنم باده به ميخانهء عشق * با مى وصل تو شايد كه قرارى گيرم
رسالت معلّم
ز آن روز كه ساقى قدحى داد به دستم * از نشئهء سودايى او سرخوش و مستم
چون كوه نيارست كشد بار امانت * من بر درِ ميخانهاش از جهل نشستم
نوشيدم از آن صافى صهباى رسالت * يكدم ز ره طاعتش از پا ننشستم
لبخند محبّت به لب جام نشاندم * هر عهد دگر را بهجز ايثار شكستم