عدل على عليه السّلام
على آن ابرمرد والاتبار * كه اسلام از او يافت اين اعتبار
بزرگى كه در مدحتش صد زبان * نيارد شمارد يكى از هزار
درخشنده مهرى كه ديدار او * نديده بسى ديدهء روزگار
ز بذرى كه افشاند در باغ دين * گل و ياسمن سر زد از هر كنار
مهين رادمردى كه مانده از او * بسى پند و اندرز و حكم و شعار
چنين گفت روزى به مالك كه گر * به دست تو افتاد روزى مدار
بدان بىپناهان و بىياوران * به عدل تو باشند اميدوار
اگر چند بدكار مردم دمى * نشايد ز بد خرّم و كامكار
ولى بايد اين نكته آرى به ياد * شدى گر بر اورنگ قدرت سوار
مبادا كه از تهمت ناكسان * عزيزى شود پيش چشم تو خوار
مبادا دهى حكم بىداورى * نشد علّت جرم گر آشكار
منه دام در راه صيد ضعيف * مكن مرغ بىبالوپر را شكار
گريزد ز چنگ عدالت اگر * يكى مجرم ناكس و نابكار
از آن به كه بينى به فرمان توست * سر بىگناهى به بالاى دار
لحظهء ديدار
ما هم به كار خويش گرفتار ماندهايم * در دست روزگار جفاكار ماندهايم
جز خاطرات رفته ، نماندست همدمى * بىهمنشين و مونس و غمخوار ماندهايم
در ما نشاط و شور و تبوتاب مرده است * با آتش دل و تن تبدار ماندهايم
در اين چمن دگر گل معنى شكفته نيست * چون دام و دد به شوق علفزار ماندهايم
از ما هزار نقش بجا مانده و كنون * ما خود چو نقش كهنه به ديوار ماندهايم
از هر طرف چو دايره بستند ره به ما * ما در ميان ، چو نقطهء پرگار ماندهايم
ما را به بزم بىخبران گر گذار نيست * اين هم گناه ماست كه هشيار ماندهايم