تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 553

مساهمون:

ص٥٥٣

عدل على عليه السّلام

على آن ابرمرد والاتبار * كه اسلام از او يافت اين اعتبار بزرگى كه در مدحتش صد زبان * نيارد شمارد يكى از هزار درخشنده مهرى كه ديدار او * نديده بسى ديدهء روزگار ز بذرى كه افشاند در باغ دين * گل و ياسمن سر زد از هر كنار مهين رادمردى كه مانده از او * بسى پند و اندرز و حكم و شعار چنين گفت روزى به مالك كه گر * به دست تو افتاد روزى مدار بدان بىپناهان و بىياوران * به عدل تو باشند اميدوار اگر چند بدكار مردم دمى * نشايد ز بد خرّم و كامكار ولى بايد اين نكته آرى به ياد * شدى گر بر اورنگ قدرت سوار مبادا كه از تهمت ناكسان * عزيزى شود پيش چشم تو خوار مبادا دهى حكم بىداورى * نشد علّت جرم گر آشكار منه دام در راه صيد ضعيف * مكن مرغ بىبال‌وپر را شكار گريزد ز چنگ عدالت اگر * يكى مجرم ناكس و نابكار از آن به كه بينى به فرمان توست * سر بىگناهى به بالاى دار

لحظهء ديدار

ما هم به كار خويش گرفتار مانده‌ايم * در دست روزگار جفاكار مانده‌ايم جز خاطرات رفته ، نماندست همدمى * بىهم‌نشين و مونس و غمخوار مانده‌ايم در ما نشاط و شور و تب‌وتاب مرده است * با آتش دل و تن تب‌دار مانده‌ايم در اين چمن دگر گل معنى شكفته نيست * چون دام و دد به شوق علفزار مانده‌ايم از ما هزار نقش بجا مانده و كنون * ما خود چو نقش كهنه به ديوار مانده‌ايم از هر طرف چو دايره بستند ره به ما * ما در ميان ، چو نقطهء پرگار مانده‌ايم ما را به بزم بىخبران گر گذار نيست * اين هم گناه ماست كه هشيار مانده‌ايم