تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 556

مساهمون:

ص٥٥٦

بناى تو

من با بهار مىشكفم تازه مىشوم * خندان شود چو غنچه لبم در هواى تو چون شاخه‌ها به شبنم تر شستشو كنند * جوشد ز شوق در رگ من چشمه‌هاى نو چون آفتاب هم‌نفس صبح روشنم * آرم ز نور خويش به گلشن صفاى تو گر مانده ردّ پاى زمستان به‌جا هنوز * بر جاى پاى كهنه نهم جاى پاى تو من جزئى از طبيعتم و رنگى از بهار * طبعم گرفته عاريت از گل قباى تو از بلبلان بيدل و خاموش فارغم * دارم هواى نغمهء دستان‌سراى تو هرگه نواى مرغ بهارى رسد به گوش * با هم‌نواى تازه سر آرم نواى تو خواهم چو مرغ ، لانه بسازم ز مرگ گل * يا آشيان كنم به سر شاخه‌هاى نو از همرهان خسته به جان آمدم ، كجاست ؟ * صاحبدلى كه مژده دهد ز آشناى تو آزاده‌اى كجاست در اين دير كهنه ، تا * بر روى اين خرابه بسازد بناى تو

فريب

به ظاهر فريب ستمگر مخور * ز شاخ ستم‌پيشگان بر مخور ز هر زشت‌روئى ، مگردان تو روى * بسى ديده‌ام زشت ، پاكيزه‌خوى ز چهر بىپرده گر بر درى * دل ديو دارند و روى پرى

آواره

دلم اسير غم از دورى وطن باشد * چو مرغ خسته كه دور از گل و چمن باشد به وصل همچو رسم هجر ديگر آيد پيش * هميشه انده هجران نصيب من باشد نباشدم بجز از تلخى زمانه به كام * اگرچه طوطى طبعم شكرشكن باشد به غير نام محبّان به لب نمىآيد * اگر مرا سر گفتار يا سخن باشد اگرچه مرغ رها ، شادمان زند پروبال * نهان ز ديدهء صيّاد تيرزن باشد مقام امن اگر چند هست و يار شفيق * « غريب را دل آواره در وطن باشد »