بناى تو
من با بهار مىشكفم تازه مىشوم * خندان شود چو غنچه لبم در هواى تو
چون شاخهها به شبنم تر شستشو كنند * جوشد ز شوق در رگ من چشمههاى نو
چون آفتاب همنفس صبح روشنم * آرم ز نور خويش به گلشن صفاى تو
گر مانده ردّ پاى زمستان بهجا هنوز * بر جاى پاى كهنه نهم جاى پاى تو
من جزئى از طبيعتم و رنگى از بهار * طبعم گرفته عاريت از گل قباى تو
از بلبلان بيدل و خاموش فارغم * دارم هواى نغمهء دستانسراى تو
هرگه نواى مرغ بهارى رسد به گوش * با همنواى تازه سر آرم نواى تو
خواهم چو مرغ ، لانه بسازم ز مرگ گل * يا آشيان كنم به سر شاخههاى نو
از همرهان خسته به جان آمدم ، كجاست ؟ * صاحبدلى كه مژده دهد ز آشناى تو
آزادهاى كجاست در اين دير كهنه ، تا * بر روى اين خرابه بسازد بناى تو
فريب
به ظاهر فريب ستمگر مخور * ز شاخ ستمپيشگان بر مخور
ز هر زشتروئى ، مگردان تو روى * بسى ديدهام زشت ، پاكيزهخوى
ز چهر بىپرده گر بر درى * دل ديو دارند و روى پرى
آواره
دلم اسير غم از دورى وطن باشد * چو مرغ خسته كه دور از گل و چمن باشد
به وصل همچو رسم هجر ديگر آيد پيش * هميشه انده هجران نصيب من باشد
نباشدم بجز از تلخى زمانه به كام * اگرچه طوطى طبعم شكرشكن باشد
به غير نام محبّان به لب نمىآيد * اگر مرا سر گفتار يا سخن باشد
اگرچه مرغ رها ، شادمان زند پروبال * نهان ز ديدهء صيّاد تيرزن باشد
مقام امن اگر چند هست و يار شفيق * « غريب را دل آواره در وطن باشد »