طعنه تا بر من نيارد زد حسود بىهنر * از هنر پيوسته تيرى در كمانى داشتم
من نبودم چون بيابان پايمال هر خسى * همچو كوهى قلّهء آتشفشانى داشتم
بىنياز از مهر و ماه آسمان بودم كه خود * مهر بودم ، ماه بودم آسمانى داشتم
لب فروبستم كنون چون غنچه از گفتوشنود * مىشكفتم همچو گل گر همزبانى داشتم
باز بر بال هنر پر مىگشودم تا فلك * گر ز ديوان قضا ، خط امانى داشتم
ماجرا بس كن تو « نيّر » ديگر اين دفتر ببند * رفت از ياد زمان گر داستانى داشتم
ياد كردم زان غزل آنجا كه مىگويد « رهى » « 1 » * « ياد ايامى كه در گلشن فغانى داشتم »
غم ناشناس
درون سينه ، دلم همچو ابر مىگريد * دلم گرفتهتر از روزهاى بارانيست
چو آسمان ز پس تودههاى درهم ابر * درون من سيه از رنجهاى پنهانيست
* * *
طنين ريزش باران به بام و برگوئى * حديثى از دل غمبار آسمان گويد
دل ملول من از اين نواى محنتبار * حديث انده و حسرت به گوش جان گويد
* * *
من از ملال غمى ناشناس مىگريم * در آه من نبود سردى جدائىها
درون خستهام آزرده از فريبى نيست * به خاطرم نبود نقش بىوفائىها
* * *
شكسته نيست دلى چون دل شكسته من * ملولم از غم و رنجى كه خود ندانم چيست
نه داغ كينه به جانم بود نه آتش عشق * ولى غمينتر از اين دل ، دلى به عالم نيست
هامش
( 1 ) - محمد حسين معيّرى متخلص به رهى