تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 554

مساهمون:

ص٥٥٤
تسليم تا كنيم به حق ، جان عاريت * در انتظار لحظهء ديدار مانده‌ايم تا گلستان كنيم ز نو ، ساحت وطن * با آب ديده و دل خونبار مانده‌ايم « نيّر » اگر ربود فلك گوهر مراد * با گنج شعر و طبع گهربار مانده‌ايم

سوغات فرنگ

دو پسر چون دو نهال شاداب * هر دو شاگرد دبستان بودند يار و هم‌بازى و همدل امّا * نتوان گفت كه يكسان بودند
* * *
پدر احمد بُد باربرى * كه نصيبش نبُد الّا غم و درد تا كه نانى به كف آرد يك‌عمر * پشت خود همچو كمان خم مىكرد
* * *
داشت محسن پدرى ثروتمند * صاحب مكنت و دارائى و مال با رخى شاد و دلى آسوده * بود در سير اروپا همه‌سال
* * *
محسن آن روز به احمد چو رسيد * داشت در دست يكى كيف قشنگ گفت احمد ز كجا آمده اين * گفت سوغات رسيده ز فرنگ
* * *
هر دو بودند چو گرم بازى * ناگه آن كيف به جوئى افتاد ناله سرداد از اين غم احمد * ليك محسن لب خندان بگشاد
* * *
گفت بابا چو رود باز فرنگ * باز مىآورد از بهرم كيف كيف از اين‌گونه فراوان دارم * غم مخور دارم از اين‌ها دو رديف
* * *
دفترم هم شده گر غرق چه باك * دفتر آورده فراوان پدرم