تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 495

مساهمون:

ص٤٩٥
براى تند ، دويدن كه واى ، ديرم شد ! * براى بازى و ورزش هماره دلتنگم براى تخته‌سياه و گچ و سكوت كلاس * براى دست تمناى ( ساره ) دلتنگم « نگار » ! فصل خزان است ، باغ ، مىخندد * براى خنده سبز ( بهاره ) دلتنگم

گريست سجاده

بهار آمدنت در دل زمستان بود ، * غروب رفتن تو در دل بهاران شد به شوق آمدنت لاله‌لاله مىروييد ، * شكست نخل تو و باغ ما پريشان شد شكوه آمدنت خواب مىربود از چشم ، * ز هجر سينه‌گداز تو ابر ، گريان شد به خير مقدم تو هر طرف گل‌افشان بود ، * ز داغ رفتن تو گل غمين و حيران شد فضاى جبهه ز نامت ستاره‌باران بود ، * ببين كه بىتو سپاهت يتيم و نالان شد نماز نيمه شبت را گريست سجاده * و آسمان ز دعاى تو غرق احسان شد ز بحر چشم تو گوهر به دل فرومىريخت ، * كنون گهر به دلم ماند و بحر ، پنهان شد چه گويد از غم هجرت دل خزان‌زده‌ام ؟ * كه از فراق فروغت بهار ، ويران شد !

به ياد دوران تحصيل در مجتمع شبانه‌روزى مشق

آب ، بابا ، نوشتم فراوان * سيب ، سينى ، سبد ، باد ، باران مرد با اسب ، آمد به خانه * ريخت مادر نمك در نمكدان آرزويم معلم شدن بود * از همان پشت ميز دبستان فصل تحصيل مىآمد از راه * مىبريدم دل از شهر كاشان انتهاى ( گلستان اول ) * شوق باباى پير نگهبان بچه‌ها يك‌به‌يك مىرسيدند * از قم و رشت و اهواز و كرمان بود تمرين هرروزه من * درس پرسيدن از اين و از آن بود تنبيه هرروزه ما * سيلى دست سرد زمستان