تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 445

مساهمون:

ص٤٤٥
گر شبى دست دهد وصل تو ، پروانه‌صفت * پيش شمع رخ تو دادن جان اين همه نيست به زر و سيم بها يافت اگر يوسف مصر * قيمت وصل تو را نقد روان اين همه نيست هر زمانى كه تو را دست دهد شاهد و مى * هان غنيمت شمر اى دل كه زمان اين همه نيست چشم از سود و زيان همه عالم بردوز * كه برِ اهل كرم سود و زيان اين همه نيست بشنو اين نكته ز من ، آبروى خويش مريز * پيش هر سفله كه يك‌لقمهء نان اين همه نيست رحمى آخر به دل « نعمت » مسكين ، كه دگر * با فراق تو ورا ، تاب‌وتوان اين همه نيست

محرم راز

تا مرا با سر زلف تو ، سروكار افتاد * كارم از سبحه و سجّاده ، به زنّار افتاد بعد از اينم ، به‌سوى كعبه مخوان اى زاهد * كه مرا بر درِ ميخانه سروكار افتاد ديگر از مدرسه و صومعه ، يادى نكند * هركه را ره به درِ خانه خمّار افتاد گفتم اى پير خرد ! هركه بشد محرم راز * كشتى او ز چه در ورطهء خونخوار افتاد گفت خاموش در اين نكته كه هركس حقّ گفت * همچو منصور ، گذارش به سرِ دار افتاد تا به بستان شدى اى بت ! ز رخ و قامت تو * گشت شرمنده گل و ، سرو ز رفتار افتاد با وجود لب جان‌بخش تو سختم عجب است * كه چرا نرگس فتّان تو بيمار افتاد ؟ گشتم آزاد به يكباره ز قيد دوجهان * تا دلم در خم زلف تو گرفتار افتاد همچو « نعمت » نكند آرزوى سرو و سمن * هركه را ديده بر آن قامت و رخسار افتاد

همدم غم

خوش خاطرى كه با غم او همدم اوفتد * خرّم‌دلى كه در حرمش محرم اوفتد ديوانه كس چو من نبود در كمند عشق * عاشق هزار ، ليك چو مجنون كم اوفتد كسرى نماند و بارگه‌اش همچنان به پاست * بنياد عدل بين ، كه چسان محكم اوفتد آن‌كس كه جام باده بگيرد به كف ، دگر * او را كى التفات به مُلك جم اوفتد حقّا كه با غم دوجهان شاد و خرّم است * آن كاو ز عشق دوست دلش بر غم اوفتد
سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 445 | سيد محمد باقر برقعى