گر شبى دست دهد وصل تو ، پروانهصفت * پيش شمع رخ تو دادن جان اين همه نيست
به زر و سيم بها يافت اگر يوسف مصر * قيمت وصل تو را نقد روان اين همه نيست
هر زمانى كه تو را دست دهد شاهد و مى * هان غنيمت شمر اى دل كه زمان اين همه نيست
چشم از سود و زيان همه عالم بردوز * كه برِ اهل كرم سود و زيان اين همه نيست
بشنو اين نكته ز من ، آبروى خويش مريز * پيش هر سفله كه يكلقمهء نان اين همه نيست
رحمى آخر به دل « نعمت » مسكين ، كه دگر * با فراق تو ورا ، تابوتوان اين همه نيست
محرم راز
تا مرا با سر زلف تو ، سروكار افتاد * كارم از سبحه و سجّاده ، به زنّار افتاد
بعد از اينم ، بهسوى كعبه مخوان اى زاهد * كه مرا بر درِ ميخانه سروكار افتاد
ديگر از مدرسه و صومعه ، يادى نكند * هركه را ره به درِ خانه خمّار افتاد
گفتم اى پير خرد ! هركه بشد محرم راز * كشتى او ز چه در ورطهء خونخوار افتاد
گفت خاموش در اين نكته كه هركس حقّ گفت * همچو منصور ، گذارش به سرِ دار افتاد
تا به بستان شدى اى بت ! ز رخ و قامت تو * گشت شرمنده گل و ، سرو ز رفتار افتاد
با وجود لب جانبخش تو سختم عجب است * كه چرا نرگس فتّان تو بيمار افتاد ؟
گشتم آزاد به يكباره ز قيد دوجهان * تا دلم در خم زلف تو گرفتار افتاد
همچو « نعمت » نكند آرزوى سرو و سمن * هركه را ديده بر آن قامت و رخسار افتاد
همدم غم
خوش خاطرى كه با غم او همدم اوفتد * خرّمدلى كه در حرمش محرم اوفتد
ديوانه كس چو من نبود در كمند عشق * عاشق هزار ، ليك چو مجنون كم اوفتد
كسرى نماند و بارگهاش همچنان به پاست * بنياد عدل بين ، كه چسان محكم اوفتد
آنكس كه جام باده بگيرد به كف ، دگر * او را كى التفات به مُلك جم اوفتد
حقّا كه با غم دوجهان شاد و خرّم است * آن كاو ز عشق دوست دلش بر غم اوفتد