منم پابستهء مهر و محبّت * منم سرگشتهء كوى خرابات
من از زهد و ريا بيزارم اى شيخ * به جام و بادهام باشد مباهات
مرا پند و نصيحت چند گويى ؟ * كه ترك مىكنم ، هيهات هيهات !
به باد نيستى دادم دل و دين * بشستم دفتر كشف و كرامات
بده ساقى بهرغم زاهدم ، مى * كه « نعمت » كرد ترك زهد و طامات
چو عمر بىوفا تعجيل دارد * بده جامى كه « فِى التّاْخير آفات »
ديدهء بيدار
يك نظر بيند اگر شيخ ، رخ يار مرا * كى ملامت كند از عشق ، دل زار مرا
سرو آزاد ، ز خجلت فكند سر در پيش * گر ببيند به چمن ، قامت دلدار مرا
اى كه بر بستر راحت همهشب در خوابى * چشم بگشاى و ببين ديدهء بيدار مرا
با همه سنگدلى ، رحم به حالم آرى * بينى ار چشم تر و آه شرربار مرا
زلف پيوسته از آن روى پريشان دارى * تا چنين درهم و آشفته كنى كار مرا
گفتمش دل رهد از حلقهء زلفت ، گفتا * كى رهايى بود از بند ، گرفتار مرا
« نعمت » آن ترك پريچهره چرا بىسببى * مىپسندد به جهان اين همه آزار مرا
در وصف على عليه السّلام
از بهر علىّ گشت دوعالم موجود * وز فيض وجود او عدم يافت وجود
بر دامنش آنكه زد چو من دست اميد * در هر دوجهان عاقبتش شد محدود
معرفت علىّ
گفتم به خرد كهاى تو ممتاز بشر * در معرفت علىّ مرا شو رهبر
گفتا كه وجود آن درخشان گوهر * واجب ، نه ، ولى بود ز ممكن برتر