تا يار ، دوست گشته به ما از ره وفا * با ما ز روى رشك ، همه خلق دشمنند
« نعمت » دمى ز دامن خوبان مدار دست ! * كاينان همه سرور دل و راحت تنند
همّت ز سالكان طريقت بجو ! كه خلق * اى قوم را دو دست ارادت به دامنند
وفاپيشه
هركه از روى خرد لحظهاى انديشه كند * همه عمر ، از دلوجان مهر و وفا پيشه كند
شاخ سرسبز محبّت نشود هرگز خشك * گر به باغ دل صاحبنظران ريشه كند
عشق فرهاد ز جا كوه گران را بركند * تو مپندار كه اين كار عجب ، تيشه كند
شيخ ، انكار ز جام مى گلگون دارد * ليك خون دل مردم همه در شيشه كند
عشق برد از بر من دين و دل ، آرى آتش * به تر و خشك فتد ، چون گذر از بيشه كند
ننگ و نام و دل و دين رفت به امّيد وفا * آه ! اگر يار ، دگرباره جفاپيشه كند
« نعمت از وصل رخ دوست چو شد كامروا * دگر از دشمن بدخواه چه انديشه كند
محفلافروز
تا درافتاده به دام سر زلفت ، دل من * جز پريشانى خاطر ، نبود حاصل من
دل من طالب وصل و ، دل تو مايل هجر * فرقها هست ميان دل تو با دل من
از سر شوق چو پروانه برافشانم جان * برفروزد شبى از شمع رُخت محفل من
نتوانم كه تو را از دل خود دور كنم * ز آنكه آميخته مهر تو ، در آب و گل من
در لحد جان به تن خستهء من بازآيد * بر سر خاكم اگر پاى نهد قاتل من
بحث از آن طرّه با دور و تسلسل تا چند * چون به جايى نرسد مسألهء باطل من
سخت مشكل شده از زلف تو كار « نعمت » * هم مگر لعل تو آسان كند اين مشكل من
كيم من ؟
كىام من ؟ بندهء پير خرابات * گذشته از سر ذكر و مناجات