حديث عمر
چه عمر ؟ آنچه به غفلت گذشت مستى بود * خيال بود و هوس بود و خودپرستى بود
حديث عمر چه پرسى ز من ؟ كه در سر من * گهى غرور جوانى و گاه مستى بود
دل از عدم به سراغ تو در وجود آمد * و گرنه در سرِ ما كى هواى مستى بود ؟
لبى به شكوه نيالودم از جفاى ملك * اگرچه قسمتم از عمر تنگدستى بود
به مىپرستى « نظمى » مگير از زاهد ! * كه مىپرستى او بهْ ز خودپرستى بود
نكته پنهانى
پروريدهست لب لعل تو مر جانى چند * تا به هر خنده زند راه دلوجانى چند
ميل گلشن نكند دل كه مرا طلعت اوست * بلبلى چند و گلى چند و گلستانى چند
ماه من ! دوش همآغوش كه بودى كه كنون * در لبت هست نشان لبودندانى چند ؟
با گدايان نكند لطف بتى كز غم او * مىخورد خون جگر خواجه و خاقانى چند
ديدن روى تو ، اى شوخ پريچهره ! فزود * در دل سوختگان حسرت و حرمانى چند
ما همان بهْ كه نگوييم ز حسن تو سخن * ور نه اين قصّه شود دفتر و ديوانى چند
جز تو درد دل ما را نكند چاره كسى * از چه درمان طلبم از درِ لقمانى چند
روزگاريست كه پيدا نشود اهل دلى * تا نگوييم ز دل نكتهء پنهانى چند