تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 441

مساهمون:

ص٤٤١
اين جهان كهنه كتابيست ، كه در هر ورقش * مىتوان قصّهء جمشيدفرى پيدا كرد « نظمى » سوخته‌دل ، در غم خوبان جهان * گرچه جان داد ، ز جان خوب‌ترى پيدا كرد

رضاى دوست

تا موبه‌موى ، دل نكنى آشناى دوست * راهت نمىدهند به خلوت‌سراى دوست فرزانه شد دلم ، كه سپردم به دست عشق * فرخنده شد سرم ، كه نهادم به پاى دوست از ما اگر كناره كند ، نيست جاى غم * زيراكه در ميانهء جان است جاى دوست بيگانه مىشود دلش از خلق عالمى * هركس كه شد به نيم نگه آشناى دوست با صد هزار روسيهى ، روز رستخيز * اين خود مرا بس است كه مُردم براى دوست اى دل رضاى دوست طلب كن نه كام خويش * باشد رضاى خاطر ما در رضاى دوست خواهم اجل به باد دهد تاروپود من * تا ذره‌ذرّه‌ام همه گويد دعاى دوست « نظمى » مرا كه جان و جوانى ز دست رفت * ديگر به حيرتم ، كه چه ريزم به پاى دوست

خانهء دل

گفتم : ار شمع تويى ، جان به تو پروانه كنم * گفت : كز سوختن صد چو تو پروانه كنم گفتم : آتش زچه‌رو بر دل‌وجانم زده‌اى ؟ * گفت : خواهم كه تو را غيرت پروانه كنم گفتم : آن دل كه مرا بود به دامت كه فكند ؟ * گفت : اين طرّه كه گه دام و گهى دانه كنم گفتم : اين سلسلهء زلف دل‌آويزت چيست ؟ * گفت : از اين سلسله صد سلسله ديوانه كنم گفتم : آن مست كه هشيار نمىگردد كيست ؟ * گفت : با يك نگه‌اش از همه بيگانه كنم گفتم : اى دوست صبا از چه مسيحا نفس است * گفت : من زلف خم اندر خم خود شانه كنم گفتم : اى حور پرىزاده ! دلم خانهء توست * گفت : آن سينه بهشت است كه من خانه كنم گفتم : از « نظمى » ديوانه دمى ياد آرى ؟ * گفت : نى ، من حذر از صحبت ديوانه كنم