اين جهان كهنه كتابيست ، كه در هر ورقش * مىتوان قصّهء جمشيدفرى پيدا كرد
« نظمى » سوختهدل ، در غم خوبان جهان * گرچه جان داد ، ز جان خوبترى پيدا كرد
رضاى دوست
تا موبهموى ، دل نكنى آشناى دوست * راهت نمىدهند به خلوتسراى دوست
فرزانه شد دلم ، كه سپردم به دست عشق * فرخنده شد سرم ، كه نهادم به پاى دوست
از ما اگر كناره كند ، نيست جاى غم * زيراكه در ميانهء جان است جاى دوست
بيگانه مىشود دلش از خلق عالمى * هركس كه شد به نيم نگه آشناى دوست
با صد هزار روسيهى ، روز رستخيز * اين خود مرا بس است كه مُردم براى دوست
اى دل رضاى دوست طلب كن نه كام خويش * باشد رضاى خاطر ما در رضاى دوست
خواهم اجل به باد دهد تاروپود من * تا ذرهذرّهام همه گويد دعاى دوست
« نظمى » مرا كه جان و جوانى ز دست رفت * ديگر به حيرتم ، كه چه ريزم به پاى دوست
خانهء دل
گفتم : ار شمع تويى ، جان به تو پروانه كنم * گفت : كز سوختن صد چو تو پروانه كنم
گفتم : آتش زچهرو بر دلوجانم زدهاى ؟ * گفت : خواهم كه تو را غيرت پروانه كنم
گفتم : آن دل كه مرا بود به دامت كه فكند ؟ * گفت : اين طرّه كه گه دام و گهى دانه كنم
گفتم : اين سلسلهء زلف دلآويزت چيست ؟ * گفت : از اين سلسله صد سلسله ديوانه كنم
گفتم : آن مست كه هشيار نمىگردد كيست ؟ * گفت : با يك نگهاش از همه بيگانه كنم
گفتم : اى دوست صبا از چه مسيحا نفس است * گفت : من زلف خم اندر خم خود شانه كنم
گفتم : اى حور پرىزاده ! دلم خانهء توست * گفت : آن سينه بهشت است كه من خانه كنم
گفتم : از « نظمى » ديوانه دمى ياد آرى ؟ * گفت : نى ، من حذر از صحبت ديوانه كنم