در اين دوروزهء عمر از كسى عجب دارم * كه عيش و عافيت جاودانه مىطلبد
بريز خون من ، انديشهاى مكن كه ز تو * به روز حشر كسى خونبها ، نمىطلبد
دلم ز صحبت اهل زمانه بيزار است * چنانكه از همه عالم كرانه مىطلبد
ز هيچ ميكده كيفيّتى نجست دلم * يكى دو ساغر از آن بادهخانه مىطلبد
شكاف سينهء خونبسته باز كن « نظمى » * كه تير غمزهء جانان نشانه مىطلبد
علىّ و آل علىّ
نگذاشت محتسب كه به ميخانه رو كنم * دزديده مىروم درِ ميخانه بو كنم
صد بار اگر در آتش غم سوختم ، رواست * آخر مرا كه گفت تمنّاى او كنم ؟
زاهد ! دلودماغ ندارم ، حديث عشق * آنگه ز من بپرس كه مى در سبو كنم
يا للعجب ! بتى كه دلم در سراغ اوست * در خانهء من است ، اگر جُستوجو كنم
گيرم كه بر حديث دلم گوش مىكنى * پيش تو با كدام زبان گفتوگو كنم ؟
عهد شباب من به هزار آرزو گذشت * تسكين دل به ياد كدام آرزو كنم ؟
حبّ علىّ و آل علىّ هست آن كز او * لوث گنه ز خاطر خود شُستوشو كنم
« نظمى » سخن به مدح علىّ مىكنم تمام * تا برگبرگ دفتر خود مشكبو كنم