تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 439

مساهمون:

ص٤٣٩
در اين دوروزهء عمر از كسى عجب دارم * كه عيش و عافيت جاودانه مىطلبد بريز خون من ، انديشه‌اى مكن كه ز تو * به روز حشر كسى خونبها ، نمىطلبد دلم ز صحبت اهل زمانه بيزار است * چنان‌كه از همه عالم كرانه مىطلبد ز هيچ ميكده كيفيّتى نجست دلم * يكى دو ساغر از آن باده‌خانه مىطلبد شكاف سينهء خون‌بسته باز كن « نظمى » * كه تير غمزهء جانان نشانه مىطلبد

علىّ و آل علىّ

نگذاشت محتسب كه به ميخانه رو كنم * دزديده مىروم درِ ميخانه بو كنم صد بار اگر در آتش غم سوختم ، رواست * آخر مرا كه گفت تمنّاى او كنم ؟ زاهد ! دل‌ودماغ ندارم ، حديث عشق * آنگه ز من بپرس كه مى در سبو كنم يا للعجب ! بتى كه دلم در سراغ اوست * در خانهء من است ، اگر جُست‌وجو كنم گيرم كه بر حديث دلم گوش مىكنى * پيش تو با كدام زبان گفت‌وگو كنم ؟ عهد شباب من به هزار آرزو گذشت * تسكين دل به ياد كدام آرزو كنم ؟ حبّ علىّ و آل علىّ هست آن كز او * لوث گنه ز خاطر خود شُست‌وشو كنم « نظمى » سخن به مدح علىّ مىكنم تمام * تا برگ‌برگ دفتر خود مشك‌بو كنم