تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 440

مساهمون:

ص٤٤٠

شور قيامت

كجا نظر به گدايان ره‌نشين دارى ؟ * كه مىخرامى و صد ناز بر زمين دارى ز آستين تو بوى بهار مىآيد * به جامه خرمن گل ، يا كه ياسمين دارى ؟ اگر بدين قد و قامت به رقص برخيزى * هزار شور قيامت در آستين دارى از اين كرشمهء پنهان كه مىكنى پيداست * كه بُرده‌اى دلم ، آهنگ عقل و دين دارى ز سير حسن تو منع رقيب نتوان كرد * كه خرمنى تو و ، هر گوشه خوشه‌چين دارى چه گفته‌ايم كه چندين ستيزه‌خو شده‌اى ؟ * چه كرده‌ايم كه در دست ، تيغ كين دارى ؟ به دين و دانش خود تكيه داشتى « نظمى » * كه عشوه زد ؟ كه نه آن دارى و نه اين دارى

سوداى بناگوش

باز اين دل سودازده ، سوداى كه دارد ؟ * از شوق كه زار است و تمنّاى كه دارد ؟ دل بر سر گيسوى شب‌آويز كه بسته‌ست ؟ * سوداى بناگوش سحرزاى كه دارد ؟ امشب نظرى با من غم‌ديده ندارد * دزديده ، نظر بر رخ زيباى كه دارد ؟ اين باد بهارى كه نوازشگر گل‌هاست * يا ربّ ؟ گنه از زلف محن‌ساى كه دارد ؟ شهرى همه مشتاق تماشاى رخ اوست * آخر دل او ذوق تماشاى كه دارد ؟ جان از چه به وجد آمده باز از چه بود مست * اين سرخوشى از ساغر و صهباى كه دارد ؟ از « نظمى » دلسوخته امشب خبرى نيست * مفتون كه شد ، سر به قدم‌هاى كه دارد ؟

سرّ حقيقت

دل سرگشته به كويش گذرى پيدا كرد * از پى سجده ، عجب خاك درى پيدا كرد در بيابان طلب ، پا به هوس مگذاريد * بايد اين باديه را ، راهبرى پيدا كرد هركس از سرّ حقيقت سخنى مىگويد * خرّم آن‌كس كه از اين رشته ، سرى پيدا كرد جَست از اين دام چو عيسى و فلك‌پيما گشت * هركه از فيض نظر بال‌وپرى پيدا كرد اشك و آه از من غم‌ديده جدا نيست كه دل * هركجا رفت ، به خود هم‌سفرى پيدا كرد
سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 440 | سيد محمد باقر برقعى