مرد تمام ادوار ، جاويد قلب تاريخ * با مرگ خود گرفته ، سرچشمهء بقا را
فرمود زندگانى ، با ذلّت است ننگين * مردن به عزّت امّا ، شايان بود ثنا را
فرمود اگر به قتلم ، برپاست دين جدّم * پس اى سيوف دشمن ، در بر كشيد ما را
اى مكتب شهادت ، زينتپذير نامت * آموختى به عالم ، جانبازى و وفا را
آزادهاى و ، بيعت ، با ظالمان نكردى * دادى به دست شمشير ، دست گرهگشا را
برخاستى چو توفان ، تا بركنى شتابان * از باغسار ايمان ، خار و خس ريا را
دين را به دست بىدين ديدى كه مسخ مىشد * برهم زدى نظامِ ، ننگين و ناروا را
خون تو اى حسين جان ، آتش به عالمى زد * با سوز آتشى كه ، سوزاند خيمهها را
گفتى كه راد باشيد ، ايمان اگر نداريد * امّا اثر نبخشيد ، آن قوم بىحيا را
تاريخ عالم پير ، مبهوت همّت توست * اى غيرت مجسّم ، بستى رهِ خطا را
آه ، اى ذبيح اعظم ! جانباز عرصهء عشق * ياد تو داغ جان شد ، قربانى منا را
اى دل اسير نامى ، سرگشتهء ظلامى * در نور باورش جو ، تسكين هر بلا را
يا ربّ به خون پاكش ، ما را ببر به راهش * « نصر » از پى شفاعت ، خواند همين دعا را
پياز !
فصل پياز آمد و هنگام ناز شد * هنگام ناز دلبر نازم ، پياز شد
مستور سرخ جامهء سيمين تنم كجاست ؟ * امسال او نيامده ، افسانهساز شد
آن تُندخو كه بوده رهآوردش اشك شوق * از ما بُريد و همسفر اهل راز شد
مانند مرغ از بغل سفرهام پريد * با سردرختيان به بها همتراز شد
ديريست نرخها به هوا برجهيدهاند * پايين نيايد آنكه چنين سرفراز شد
بيهوده انتظار به تعديل نرخهاست * اين قصّه نيز چون شب هجران دراز شد
يار قديمى فقرا بودى اى پياز ! * احوال ما بپرس ، كه وقت نياز شد
گويا تو نيز همنفس اغنيا شدى * رويت به روى مردم بيگانه باز شد
آنقدر سركشيدم و دنبالت آمدم * تا گردنم دراز همانند غاز شد