تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 436

مساهمون:

ص٤٣٦
مرد تمام ادوار ، جاويد قلب تاريخ * با مرگ خود گرفته ، سرچشمهء بقا را فرمود زندگانى ، با ذلّت است ننگين * مردن به عزّت امّا ، شايان بود ثنا را فرمود اگر به قتلم ، برپاست دين جدّم * پس اى سيوف دشمن ، در بر كشيد ما را اى مكتب شهادت ، زينت‌پذير نامت * آموختى به عالم ، جانبازى و وفا را آزاده‌اى و ، بيعت ، با ظالمان نكردى * دادى به دست شمشير ، دست گره‌گشا را برخاستى چو توفان ، تا بركنى شتابان * از باغسار ايمان ، خار و خس ريا را دين را به دست بىدين ديدى كه مسخ مىشد * برهم زدى نظامِ ، ننگين و ناروا را خون تو اى حسين جان ، آتش به عالمى زد * با سوز آتشى كه ، سوزاند خيمه‌ها را گفتى كه راد باشيد ، ايمان اگر نداريد * امّا اثر نبخشيد ، آن قوم بىحيا را تاريخ عالم پير ، مبهوت همّت توست * اى غيرت مجسّم ، بستى رهِ خطا را آه ، اى ذبيح اعظم ! جانباز عرصهء عشق * ياد تو داغ جان شد ، قربانى منا را اى دل اسير نامى ، سرگشتهء ظلامى * در نور باورش جو ، تسكين هر بلا را يا ربّ به خون پاكش ، ما را ببر به راهش * « نصر » از پى شفاعت ، خواند همين دعا را

پياز !

فصل پياز آمد و هنگام ناز شد * هنگام ناز دلبر نازم ، پياز شد مستور سرخ جامهء سيمين تنم كجاست ؟ * امسال او نيامده ، افسانه‌ساز شد آن تُندخو كه بوده ره‌آوردش اشك شوق * از ما بُريد و هم‌سفر اهل راز شد مانند مرغ از بغل سفره‌ام پريد * با سردرختيان به بها هم‌تراز شد ديريست نرخ‌ها به هوا برجهيده‌اند * پايين نيايد آنكه چنين سرفراز شد بيهوده انتظار به تعديل نرخ‌هاست * اين قصّه نيز چون شب هجران دراز شد يار قديمى فقرا بودى اى پياز ! * احوال ما بپرس ، كه وقت نياز شد گويا تو نيز هم‌نفس اغنيا شدى * رويت به روى مردم بيگانه باز شد آن‌قدر سركشيدم و دنبالت آمدم * تا گردنم دراز همانند غاز شد