تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 400

مساهمون:

ص٤٠٠

خوناب دل

بيا بنشين حديثِ زندگانى سر كنيم امشب * براىِ زندگى انديشه‌اى ديگر كنيم امشب بيا اى دوست تا فارغ ز اندوه و پريشانى * كه اعجازِ مقام و مال را باور كنيم امشب چرا قدرِ جوانى را نفهميديم ؟ جا دارد * كه هرچه خاك در عالم بُود ، بر سر كنيم امشب به هر انگشتِ ما صدها هنر بود و ندانستيم * به فرياد ندامت گوش عالم كر كنيم امشب نصيحتها پدر كرد و شما را تلخ و سنگين بود * بيا تا يادى از غم خوردن مادر كنيم امشب ز ياران و رفيقان از غرور و كبر جا مانديم * بيا تا توبه‌ها بر درگه داور كنيم امشب چه فرصتها كه ما را بود و آسان هم ز كف داديم * برايش شكوه از اقبال خود هم سر كنيم امشب بشر را عمر مىبايد دو نوبت در جهان ( نسرين ) * بيا خوناب دل لبريز در ساغر كنيم امشب

دست جود

تا نسازى مايهء نفرت وجود خويش را * هركجا بايد كه بشناسى حدود خويش را تا تُرا سرمايهء هم عمر و هم دولت دهند * در زيان ديگران ، كم جوى سود خويش را تا بمانَد در جهان نام نكويت جاودان * وقف خدمت كن همه بود و نبود خويش را گر كشد سر آتش پُرسوز غم از جان تو * كن نهان از چَشم بىدردان تو دود خويش را چونكه بر مكنت رسى كوته مكن از ديگران * هرگز از روى فُتوت دست جود خويش را درخور حرمت نباشد هركه را باشد غرور * كم هدر كن ، هم سلام و ، هم درود خويش را كج‌روى را گر كه ديدى مىرود در راه كج * صرف او كن از محبّت رهنمود خويش را بر تو استاد سخن ( نسرين ) كند صد آفرين * گر بخوانى در بَر او اين سرود خويش را

نالهء بلبل

تا مى عشق تُرا در دل‌وجانم هوس است * مهرت از دل نرود تا به روانم نفس است داغ هجران توام سوخت مرا خيمهء دل * اين‌چنين سوز مرا اى گُل بىخار بس است بست اگر دست فراق تو به رويم در مهر * مرغ عشق من دلخسته اسير قفس است