سنجش
آنكه بر مردم ز جان مردانه احسان مىكند * در همه دلها اقامتگاه و بنيان مىكند
هركه بىمنّت گشايد يك گره از كار خلق * مشكل او را خدا با لطف آسان مىكند
چون بنا بر پايهء جور و ستم شد خانهاى * عاقبت آن را خدا يكلحظه ويران مىكند
گر نهى با مهربانى مرهمى بر زخم كس * دردهايت را خدا از مهر درمان مىكند
گفت : گر نيكى نمائى و به دريا افكنى * ايزد آن را زود جبران در بيابان مىكند
نازم آن انسان كه بهر سنجش هر نيك و بد * چشم خود را باز بر ميزان وجدان مىكند
شعر « نسرين » از براى خلق مىگويد ، سپس * ثبت آن را با دل شادان به ديوان مىكند
پرچم شادى
گرچه مىگريد ز هجران هر دو چشمانم چو شمع * گوهر اشكم همىريزد بدامانم چو شمع
پرتو حسنش درخشد در ميان انجمن * ماه رويش مىكند روشن شبستانم چو شمع
مستم و چون سايه هردم من بدنبال وصال * زين جهت هم حال خود را من نمىدانم چو شمع
شد فروغ جان من خاموش از هجر رخت * سالها سوزد ز عشقت رشتهء جانم چو شمع
طاق ابروى صنم گر رخصتى بر ما دهد * وندر آن محراب ابرو ، دل بسوزانم چو شمع
گر دلم افسرده گشته از فراق روى او * روز و شب در تابوتب زار و پريشانم چو شمع
از چه بخت ما نگيرد پرچم شادى به كف ؟ * با وجود آنكه من هر لحظه لرزانم چو شمع
گر وزد باد خزان و خرمن صبرم برد * از نسيم كوى دلبر ، رو نگردانم چو شمع
درد هجران را مگو « نسرين » تو با هر جاهلى * شعر جانسوزى بگو تا خود بگريانم چو شمع
همه عشق
مسجد و ميكده و دير و كنيسا ، همه عشق * ساقى و ساغر و همه گردش مينا ، همه عشق
كوكب عشق تو شد مهر و قمر در دل من * پرتو مهر و مه و صورت زيبا همه عشق
ريشه زد مهر بصحراى وجودم ز ازل * دانه و ريشهء آن مهر دلآرا همه عشق