تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 397

مساهمون:

ص٣٩٧
از پيكر جان خرقه برانداز ، مپندار * در سلطنت عشق كلاه و كمرى هست پنهان شده آن گنج در اين خرقهء خاكين * بى خود چه زنى لاف ، كه جز او دگرى هست بر گردش افلاك فرادار ز دل گوش * بشنو كه در اين پرده چه زير و زبرى هست نازيست ز معشوق و نيازيست ز عاشق * زين ناز و نياز است كه شورى و شرى هست پروانه‌صفت سوختن آموز و مزن دم * بر شمع وجودش اگرت بال‌وپرى هست دل‌ْسوخته در حلقهء ارباب نياز آى * چون آه دلِ سوختگان را اثرى هست هم از اثر نالهء آن مرغ حزين است * در گلشن تقدير اگر برگ و برى هست وز بانگ مناجات شبانگاهى عشّاق * پيداست كه اين شام سيه را سحرى هست « نسرين » چه خورى غم كه تو خاك ره عشقى * « تا ريشه در آب است اميد ثمرى هست » با سينهء بريان و دل تافته از عشق * در بزم فقيرانهء تو مختصرى هست

شايد تو را پيدا كنم . . .

خواهم شبى دريا شوم ، غوغا كنم ، غوغا كنم * بر هر كران سر بركشم ، شايد تو را پيدا كنم از موج‌خيز قهر تو ، سر بركشم ، طغيان كنم * هر هفت اقليم تو را ، در خود كشم ، دريا كنم در دست توفان غمت ، غوطه خورم ، غلطان شوم * تا سر نهم در پاى تو ، سر را رها در پا كنم از نشأت باران الطاف تو گوهرزا شوم * هر قطره را در قعر جان ، دردانه‌اى و الا كنم از شوق ، گرد خود تنم ، سر در درون خود برم * آنگه برون آرم سر و ، هوهو زنم ، هىها كنم گر با سرانگشت جنون ، در كوبم و نگشايىام * آن‌قدر سر كوبم به در ، تا رخنه در خارا كنم چون گسترم دامان خود ، بر ساحل آغوش تو * تردامن بىمايه را ، رسوا كنم ، رسوا كنم بر پرنيان جامه‌ام ، خون شفق ريزد اگر * با هفت آبش شويم و ، چون مريم عذرا كنم در پيچ‌وتاب زلف خود ، الماس‌ها افشان كنم * صد كهكشانِ آبگون ، را زورق جوزا كنم دل را بپالايم ز غم ، ابروى بگشايم ز هم * تا لايق عشقت شوم ، هر زشت را زيبا كنم پشمينه برگيرم ز تن ، عريان شوم از خويشتن * فارغ ز فكر ما و من ، امروز را فردا كنم چشمم شود آيينه‌ات ، سر بر نهم بر سينه‌ات * تو شاهد مجنون شوى ، من خويش را ليلا كنم
سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 397 | سيد محمد باقر برقعى