از پيكر جان خرقه برانداز ، مپندار * در سلطنت عشق كلاه و كمرى هست
پنهان شده آن گنج در اين خرقهء خاكين * بى خود چه زنى لاف ، كه جز او دگرى هست
بر گردش افلاك فرادار ز دل گوش * بشنو كه در اين پرده چه زير و زبرى هست
نازيست ز معشوق و نيازيست ز عاشق * زين ناز و نياز است كه شورى و شرى هست
پروانهصفت سوختن آموز و مزن دم * بر شمع وجودش اگرت بالوپرى هست
دلْسوخته در حلقهء ارباب نياز آى * چون آه دلِ سوختگان را اثرى هست
هم از اثر نالهء آن مرغ حزين است * در گلشن تقدير اگر برگ و برى هست
وز بانگ مناجات شبانگاهى عشّاق * پيداست كه اين شام سيه را سحرى هست
« نسرين » چه خورى غم كه تو خاك ره عشقى * « تا ريشه در آب است اميد ثمرى هست »
با سينهء بريان و دل تافته از عشق * در بزم فقيرانهء تو مختصرى هست
شايد تو را پيدا كنم . . .
خواهم شبى دريا شوم ، غوغا كنم ، غوغا كنم * بر هر كران سر بركشم ، شايد تو را پيدا كنم
از موجخيز قهر تو ، سر بركشم ، طغيان كنم * هر هفت اقليم تو را ، در خود كشم ، دريا كنم
در دست توفان غمت ، غوطه خورم ، غلطان شوم * تا سر نهم در پاى تو ، سر را رها در پا كنم
از نشأت باران الطاف تو گوهرزا شوم * هر قطره را در قعر جان ، دردانهاى و الا كنم
از شوق ، گرد خود تنم ، سر در درون خود برم * آنگه برون آرم سر و ، هوهو زنم ، هىها كنم
گر با سرانگشت جنون ، در كوبم و نگشايىام * آنقدر سر كوبم به در ، تا رخنه در خارا كنم
چون گسترم دامان خود ، بر ساحل آغوش تو * تردامن بىمايه را ، رسوا كنم ، رسوا كنم
بر پرنيان جامهام ، خون شفق ريزد اگر * با هفت آبش شويم و ، چون مريم عذرا كنم
در پيچوتاب زلف خود ، الماسها افشان كنم * صد كهكشانِ آبگون ، را زورق جوزا كنم
دل را بپالايم ز غم ، ابروى بگشايم ز هم * تا لايق عشقت شوم ، هر زشت را زيبا كنم
پشمينه برگيرم ز تن ، عريان شوم از خويشتن * فارغ ز فكر ما و من ، امروز را فردا كنم
چشمم شود آيينهات ، سر بر نهم بر سينهات * تو شاهد مجنون شوى ، من خويش را ليلا كنم