هزار پرده بسوزد ز سوز برق نگاهى * چو عشق ديده گشايد ، چه پردهاى ، چه حجابى ؟ !
چو حُسن رخ بنمايد ، صفاى آينه بينى * همانكه در طلبش بودهاى ، به كام بيابى
چو گشت آينه عاشق ، به قبلهاش چه نيازى * بسوختش چو نگاهى ، چه محشرى ، چه حسابى ؟ !
كنون كه غرقه به عشق تو گشت هستى « نسرين » * نه چشمهاى بربايد ، نه بحرى و نه سرابى
معراج شاعر
آن دم كه خورد قرعهء دولت به نام ما * سقف فلك شكافت ز شور قيام ما
هفت آسمان ستاره فروريخت از سپهر * خورشيد عشق تيغ كشيد از نيام ما
ساقى ز ناب آن خم بىرنگ صد قدح * نوشيد و ريخت بادهء هستى به كام ما
نقش نگار بر گل دل نقش بسته بود * ز آن روى زهره جام جنون زد به جام ما
ساز فلك به ساز ز مضراب ذوق ماست * شهباز شوق دانه بچيند ز دام ما
چون طرح نو به دايرهء صنع مىزنيم * خورشيد سركشد به تماشا ز بام ما
ما راويان قصّهء از ياد رفتهايم * صد سينه آرزوست به دوش پيام ما
ما هاتفان محرم اسرار خلقتيم * افشاى رازهاى مگو ، التزام ما
معراج ما به پرّ خيال است و بال عشق * اعجاز ماست نقشى و سحر كلام ما
ما را هنر به مرتبهء كبريا رساند * در چهار سوق عشق نباشد مُقام ما
مستغنى از نعيم جهانيم و شوكتش * بر بارگاه حُسن ، ببين احتشام ما
بر دست خون نشسته به نرد زمانه ، ليك * شاديم و اين دو مصرع حافظ مرام ما
« هرگز نميرد آنكه دلش زنده شد به عشق * ثبت است بر جريدهء عالم دوام ما »
« نسرين » ز جام عشق بيا جرعهاى بنوش * كاين باده كهنه است و فزايد قوام ما
هر قلمى كه مىزنم . . .
لحظهبهلحظه صرفِ غم ، نقدِ شباب مىشود * آينهدارِ آرزو ، وهمِ شراب مىشود
وصف گل و حديث مى ، بلبل مست خواند و شد * پردهدرِ جفاى دى ، بانگ غُراب مىشود