تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 395

مساهمون:

ص٣٩٥
هزار پرده بسوزد ز سوز برق نگاهى * چو عشق ديده گشايد ، چه پرده‌اى ، چه حجابى ؟ ! چو حُسن رخ بنمايد ، صفاى آينه بينى * همان‌كه در طلبش بوده‌اى ، به كام بيابى چو گشت آينه عاشق ، به قبله‌اش چه نيازى * بسوختش چو نگاهى ، چه محشرى ، چه حسابى ؟ ! كنون كه غرقه به عشق تو گشت هستى « نسرين » * نه چشمه‌اى بربايد ، نه بحرى و نه سرابى

معراج شاعر

آن دم كه خورد قرعهء دولت به نام ما * سقف فلك شكافت ز شور قيام ما هفت آسمان ستاره فروريخت از سپهر * خورشيد عشق تيغ كشيد از نيام ما ساقى ز ناب آن خم بىرنگ صد قدح * نوشيد و ريخت بادهء هستى به كام ما نقش نگار بر گل دل نقش بسته بود * ز آن روى زهره جام جنون زد به جام ما ساز فلك به ساز ز مضراب ذوق ماست * شهباز شوق دانه بچيند ز دام ما چون طرح نو به دايرهء صنع مىزنيم * خورشيد سركشد به تماشا ز بام ما ما راويان قصّهء از ياد رفته‌ايم * صد سينه آرزوست به دوش پيام ما ما هاتفان محرم اسرار خلقتيم * افشاى رازهاى مگو ، التزام ما معراج ما به پرّ خيال است و بال عشق * اعجاز ماست نقشى و سحر كلام ما ما را هنر به مرتبهء كبريا رساند * در چهار سوق عشق نباشد مُقام ما مستغنى از نعيم جهانيم و شوكتش * بر بارگاه حُسن ، ببين احتشام ما بر دست خون نشسته به نرد زمانه ، ليك * شاديم و اين دو مصرع حافظ مرام ما « هرگز نميرد آنكه دلش زنده شد به عشق * ثبت است بر جريدهء عالم دوام ما » « نسرين » ز جام عشق بيا جرعه‌اى بنوش * كاين باده كهنه است و فزايد قوام ما

هر قلمى كه مىزنم . . .

لحظه‌به‌لحظه صرفِ غم ، نقدِ شباب مىشود * آينه‌دارِ آرزو ، وهمِ شراب مىشود وصف گل و حديث مى ، بلبل مست خواند و شد * پرده‌درِ جفاى دى ، بانگ غُراب مىشود