ساز طرب شكست و غم ، زخمه چو مىزند به دل * تار وجود مؤيد و ، ديده پرآب مىشود
ساقى دهر خون دل ، مىدهدم سبوسبو * مىكشم و دو ديده چون جام شراب مىشود
نقش زمانه مىكشم ، بر تن دل به رنگ جان * چون به حقيقتش رسم ، زير نقاب مىشود
گرد جهان فتادهام ، شهر به شهر و كو به كو * راه طَلب بعيد و بس ، پرخم و تاب مىشود
هر قدمى كه مىنهم ، ره به سراب مىبرد * هر قلمى كه مىزنم ، نقش بر آب مىشود
در تكوپوى زندگى ، چون برسم ز گرد ره * شاهسوار هستىام ، پا به ركاب مىشود
در سفر دراز شب ، شمع رفيق نيمه ره * من به نگاهبانى و ، بخت به خواب مىشود
ابر دو چشم من اگر ، بارش موسمى كند * منفعل از قصور خود ، اشك سحاب مىشود
نيك نظر چو مىكنم ، اين همه ماجراى من * نقطهاى از حديث اين ، كهنه كتاب مىشود
دست بدار از سرم ، اى فلك از وفا مگو * هركه فتد به دام تو ، خانهخراب مىشود
شاهپر خيال من ، گر شكنى به تير غم * با پرعشق ، برتر از تير شهاب مىشود
صافى دل نهادهام ، بر درِ خُمّ آرزو * دُردِ قضا به كام من ، بادهء ناب مىشود
« محتشمم » و گر گدا ، رفعتِ همّتم نگر * سكّهء شعر مىزنم ، زرّ مذاب مىشود
عشق
گر ناله شبگير و اگر چشم ترى هست * ز آن است كه در سينه ز عشقى شررى هست
اين دير فنا را به سرِ چشمهء هستى * از كهنه رباط دل عاشق ، گذرى هست
شوريدهدلان را خبر از عالم بالاست * ميخانه همان جاست كه شوريده سرى هست
آن دل كه پريشان كندش نالهء بلبل * در دامنش آويز ، كه با وى خبرى هست
صورتگر بتساز نياسوده ز خلقت * پيداست در اين بتكده صاحبنظرى هست
آنكس كه تماشاگه او ديدهء جان است * بيند كه در اين خوان صفا ماحضرى هست
اين سفرهء صد رنگ ز هر سوى گشاد است * از كوردلى باشد اگر منتظرى هست
بيهوده مزن حلقه ، كه در مأمن عشقى * بر بارگه عشق مگر بام و درى هست
معشوق به صد جلوه رخ خويش نمودهست * حاشا كه ز « احببت لاعرف » حذرى هست