تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 396

مساهمون:

ص٣٩٦
ساز طرب شكست و غم ، زخمه چو مىزند به دل * تار وجود مؤيد و ، ديده پرآب مىشود ساقى دهر خون دل ، مىدهدم سبوسبو * مىكشم و دو ديده چون جام شراب مىشود نقش زمانه مىكشم ، بر تن دل به رنگ جان * چون به حقيقتش رسم ، زير نقاب مىشود گرد جهان فتاده‌ام ، شهر به شهر و كو به كو * راه طَلب بعيد و بس ، پرخم و تاب مىشود هر قدمى كه مىنهم ، ره به سراب مىبرد * هر قلمى كه مىزنم ، نقش بر آب مىشود در تك‌وپوى زندگى ، چون برسم ز گرد ره * شاهسوار هستىام ، پا به ركاب مىشود در سفر دراز شب ، شمع رفيق نيمه ره * من به نگاهبانى و ، بخت به خواب مىشود ابر دو چشم من اگر ، بارش موسمى كند * منفعل از قصور خود ، اشك سحاب مىشود نيك نظر چو مىكنم ، اين همه ماجراى من * نقطه‌اى از حديث اين ، كهنه كتاب مىشود دست بدار از سرم ، اى فلك از وفا مگو * هركه فتد به دام تو ، خانه‌خراب مىشود شاه‌پر خيال من ، گر شكنى به تير غم * با پرعشق ، برتر از تير شهاب مىشود صافى دل نهاده‌ام ، بر درِ خُمّ آرزو * دُردِ قضا به كام من ، بادهء ناب مىشود « محتشمم » و گر گدا ، رفعتِ همّتم نگر * سكّهء شعر مىزنم ، زرّ مذاب مىشود

عشق

گر ناله شبگير و اگر چشم ترى هست * ز آن است كه در سينه ز عشقى شررى هست اين دير فنا را به سرِ چشمهء هستى * از كهنه رباط دل عاشق ، گذرى هست شوريده‌دلان را خبر از عالم بالاست * ميخانه همان جاست كه شوريده سرى هست آن دل كه پريشان كندش نالهء بلبل * در دامنش آويز ، كه با وى خبرى هست صورتگر بت‌ساز نياسوده ز خلقت * پيداست در اين بتكده صاحب‌نظرى هست آن‌كس كه تماشاگه او ديدهء جان است * بيند كه در اين خوان صفا ماحضرى هست اين سفرهء صد رنگ ز هر سوى گشاد است * از كوردلى باشد اگر منتظرى هست بيهوده مزن حلقه ، كه در مأمن عشقى * بر بارگه عشق مگر بام و درى هست معشوق به صد جلوه رخ خويش نموده‌ست * حاشا كه ز « احببت لاعرف » حذرى هست