تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 394

مساهمون:

ص٣٩٤
رسيد سرو به آزادگى و گل به بر آمد * ز فيض رحمت باران عشق در چمن من به نام نامىات اى عشق ! كز خزاين عالم * به‌جز نشان نگين تو نيست بر بدن من چو خواستار تو گشتم ز جمله عالم هستى * به بارگاه مناعت نشست خواستن من گذاردم غم ايّام و رسم كاركيايى * مطيع امر تو گشتم ، كه عاشقيست فن من مرا به هركه تو خواهى فتد عنان دل اى عشق * كه نيست غير تو فرمانرواى خويشتن من ز پرتو تو فروزان شده‌ست محفل انسم * تويى ، تويى ، تويى اى عشق ! شمع انجمن من من آن ستارهء خاموش سينهء سحر استم * كه مهر روى تو سر زد ز چاك پيرهن من فروغ از تو گرفتم ، غروب در تو نمودم * تويى كه نور دميدى براى سر زدن من تويى عصاره هستى ، تويى بهانهء مستى * كه باده‌پرستى ، تو بادهء كهن من فلك چو طرّهء « نسرين » دهد به باد ، ببينى * كه بوى عشق برآيد ز پودهء كفن من

برق نگاه

مرا ز راه به در برد جذبه‌هاى سرابى * كه تشنه بودم و در جُست‌وجوى چشمهء آبى به خشكسار غم افتاده بود باغ وجودم * نه بارشى ز دو چشمم ، نه شبنمى ز سحابى تهى سراى وجودم ، ز مهربانى مهرى * شكسته ساغر جانم ، ز جوشش مى نابى فلك ببست به دلخواه خويش طالع ما را * نشاندمان چو نگارى به چهارچوبه قابى رساند پيك نگاهت به دل پيام عنايت * چه پيكى و چه پيامى ؟ ز سوى جان چه جوابى ! سواره آمدم آنجا ، به بر رداى تعلّق * كه داشت موكب جانم به ديدن تو شتابى بريخت ساقى چشمت به كام تشنه‌ام آبى * ز هوش برد مرا ، وه چه نشئه‌اى ! چه شرابى ! از آن شراب كشيدم هزار جرعهء حيرت * هنوز مست و خرابم ، چه مستى و چه خرابى ؟ برهنه كردىام از خود كه جام هستىام اى جان * بر آستان حضورت ، نبود غير حبابى فكند آتش عشقت به جان شرارهء شوقى * كز آن به جوش و خروشم ، نه هوش مانده نه تابى شكسته سازِ وجودم ، دوباره نغمه‌سرا شد * چه نغمه‌اى ، چه سرودى ، چه رودى و چه ربابى ؟ ! خطوط دفتر شعرم ز مشق عشق تو پر شد * و گرنه بىخط عشقت ، چه دفترى ، چه كتابى ؟ !
سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 394 | سيد محمد باقر برقعى