رسيد سرو به آزادگى و گل به بر آمد * ز فيض رحمت باران عشق در چمن من
به نام نامىات اى عشق ! كز خزاين عالم * بهجز نشان نگين تو نيست بر بدن من
چو خواستار تو گشتم ز جمله عالم هستى * به بارگاه مناعت نشست خواستن من
گذاردم غم ايّام و رسم كاركيايى * مطيع امر تو گشتم ، كه عاشقيست فن من
مرا به هركه تو خواهى فتد عنان دل اى عشق * كه نيست غير تو فرمانرواى خويشتن من
ز پرتو تو فروزان شدهست محفل انسم * تويى ، تويى ، تويى اى عشق ! شمع انجمن من
من آن ستارهء خاموش سينهء سحر استم * كه مهر روى تو سر زد ز چاك پيرهن من
فروغ از تو گرفتم ، غروب در تو نمودم * تويى كه نور دميدى براى سر زدن من
تويى عصاره هستى ، تويى بهانهء مستى * كه بادهپرستى ، تو بادهء كهن من
فلك چو طرّهء « نسرين » دهد به باد ، ببينى * كه بوى عشق برآيد ز پودهء كفن من
برق نگاه
مرا ز راه به در برد جذبههاى سرابى * كه تشنه بودم و در جُستوجوى چشمهء آبى
به خشكسار غم افتاده بود باغ وجودم * نه بارشى ز دو چشمم ، نه شبنمى ز سحابى
تهى سراى وجودم ، ز مهربانى مهرى * شكسته ساغر جانم ، ز جوشش مى نابى
فلك ببست به دلخواه خويش طالع ما را * نشاندمان چو نگارى به چهارچوبه قابى
رساند پيك نگاهت به دل پيام عنايت * چه پيكى و چه پيامى ؟ ز سوى جان چه جوابى !
سواره آمدم آنجا ، به بر رداى تعلّق * كه داشت موكب جانم به ديدن تو شتابى
بريخت ساقى چشمت به كام تشنهام آبى * ز هوش برد مرا ، وه چه نشئهاى ! چه شرابى !
از آن شراب كشيدم هزار جرعهء حيرت * هنوز مست و خرابم ، چه مستى و چه خرابى ؟
برهنه كردىام از خود كه جام هستىام اى جان * بر آستان حضورت ، نبود غير حبابى
فكند آتش عشقت به جان شرارهء شوقى * كز آن به جوش و خروشم ، نه هوش مانده نه تابى
شكسته سازِ وجودم ، دوباره نغمهسرا شد * چه نغمهاى ، چه سرودى ، چه رودى و چه ربابى ؟ !
خطوط دفتر شعرم ز مشق عشق تو پر شد * و گرنه بىخط عشقت ، چه دفترى ، چه كتابى ؟ !