دشت مىبالد از آواز كبوترها * تا به هر سو باورى افتاده خونآلود
كفتر زخمى نگاهش را نمىبندد * تا نگاه ديگرى افتاده خونآلود
آسمان ! ديگر نخواهى ديد اوجش را * بالهاى خيبرى افتاده خونآلود
آه ! امشب بغض دارد چشمهاى دشت * هر طرف بالوپرى افتاده خونآلود
دو پاى تشنه
و دستهاى هميشه كه عاقبت خاليست * هميشه از جريان ملاطفت خاليست
دو پاى تشنهء من زخم زخم مىگويد : * زبان جادهء عشق از ملايمت خاليست
نشستهايد كنار غزل . . . و اين پائين * فرشته ! چشم من از درك معرفت خاليست
هنوز مانده كه با كوچ خود كنار آيم * رگ غرور من از نبض آخرت خاليست
نشستهايم كنار بلوغ و تنهائى * كنار سفره كه جاى غزل فقط . . . خاليست
دوباره دختر كولى ! به ايل خود برگرد * كه جيب عاطفه با عرض معذرت خاليست !
سلام شبپره
شب با صداى شبپره بيدار مىشويم * در لحظههاى باكره بيدار مىشويم
كابوسهايمان همه از جنس وحشت است * تا با سلام شبپره بيدار مىشويم
صبح از ركود ثانيهها خواب مىرويم * شب با هزار خاطره بيدار مىشويم
ما در حصار سنگى ديوارهاى سرد * با احتمال پنجره بيدار مىشويم
درد است ، نفرت است ، سكوت است ، وحشت است * وقتى كه در مخاطره بيدار مىشويم
* * *
خواب است از تبسّم و عرفان نگاهمان * تا پشت پرده كركره بيدار مىشويم
جرأت خنجر
اينجا كسى حرف مرا باور ندارد * وقتى شراب عشق من ساغر ندارد