بر جاى پاى دوست خون ما بريزند * از ديدگاه عشق خون ما حلال است
از ما نپرس از گردش اين روزگاران * تقويم ما بىاطّلاع از ماه و سال است
* * *
بس مىكنم اين شعر را در ناتمامى * امروز طبع سركشم آشفتهحال است
از تبار آفتاب
به هر دردى كه مىزنم دوباره بسته مىشود * بلور ناز و زخمى دلم شكسته مىشود
من از تبار آفتاب و آتش حرارتم * كجا دل هوائىام به خاك بسته مىشود ؟
نمىتوان به سرزمين آفتاب پر كشيد * در اين زمان كه چشم روز ، زود خسته مىشود
حضور سبز تو مرا اميد زنده ماندن است * و نامم از كلام گرم تو خجسته مىشود
چه خوب درك مىكنى كه ريشههاى جان من * بدون دستهاى عاشقت گسسته مىشود
اگر تو لحظهاى به دشت عشق روى آورى * هزار لاله در مسير دستهدسته مىشود
حالتى از صبحدم
بىتو اينجا بوى غربت ، بوى غم دارد * بىتو اينجا راستى يك چيز كم دارد
عشق ديگر واژهاى گنگ است و تكرارى * عشق ، حسّى از سكوت و درد و غم دارد
مثنوىهاى بلندم را مكن تكرار * دفتر من شعرهاى تازه هم دارد
عشق را هر شب گواهى مىدهد ، اى خوب * چشمها ، اين چشمهائى كه ورم دارد
بوى مريم مىدهد دستان اعجازت * چشمهايت حالتى از صبحدم دارد
از همه دارائى دنيا مرا بس بود * او اگر مىگفت قدرى باورم دارد
بالهاى خيبرى
پشت سنگر ، سنگرى افتاده خونآلود * هر طرف دست و سرى افتاده خونآلود
شيون از هر سو به گوش دشت مىپيچد * جا نماز ، انگشترى افتاده خونآلود