در سايههاى مبهم ظلمت اسيريم * هرچند اين را هيچكس باور ندارد
در دشتهاى دور مردى ساده مىزيست * گوئى در آنجا خانهاى ديگر ندارد
جز انتظار لحظههاى شرجى مرگ * دل آرزوى ديگرى در سر ندارد
بايد به پشت تيرگى خنجر زد امّا * اين دستهايم جرأت خنجر ندارد
قصه يك زخم
اين جاده را بگير و برو زود مىرسى * تا كلبهء هميشه فراموش بىكسى
اين شعر نيست قصّهء يك زخم كهنه است * يك روز عاشقانه به اين حرف مىرسى
اين روزها اگرچه به آخر رسيدهام * مىخواندم ز دور صداى مقدّسى
وقتش رسيده است كبوتر شوم شبى * پايان دهم به زندگى شوم كركسى
شبهاى سرد ، بوى زمستان ، صداى رعد * اخطار مىدهند به گلهاى اطلسى
دست مرا بگير كه راهى نمانده است * تا كلبهء هميشه فراموش بىكسى
چراغى به رنگ زرد
با كفش پاره ، صورت زخمى ، دو پاى زرد * يك شب تو هم بيا و به دنبال من بگرد
من در ميان قريه چراغم نشانه است ! * آن سوتر از هميشه ، چراغى به رنگ زرد
قدرى تو هم براى نگاهم غزل ببار * تا حس كنى كه كوچ تو با چشم من چه كرد ؟
اين روزها به سادگىام خنده مىكند * عكس تو سرد ، پنجره سرد ، آفتاب سرد
روزى علاجهاى دروغين هزار بار * بستند دست و پاى مرا در ميان درد
من با طلوع حادثهاى جان سپردهام * ديگر غروب عشق ! به دنبال من نگرد
يك مثنوى
هيچ اصلى مستقيمى در صراطم نيست * جز دو مصرع شعر ، آهى در بساطم نيست
شاعرى از قوم دريائىترينهايم * عاشقى از خيل صحرائىترينهايم