تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 374

مساهمون:

ص٣٧٤
ز مژگان بر دلم زد يار خنجر * نهادم من به زير خنجرش سر به جان دارم كنون صد زخم نشتر * ز نوك خنجر خون‌ريز دلبر
* * *
ز جورت دارم اى يارِ جفاكار * سرشك غم روان از چشم خونبار دل ديوانه‌ام مانند مجنون * كند هردم هواى دشت و كوهسار
* * *
شبم تار از غم يار ، دلم زار * سرشكم بىشمار از چشم خونبار در اين غمخانه چون مرغى گرفتار * كشم از سينه هردم نالم بسيار
* * *
تو مشغولى به عيش و نوش اى يار * ولى من در غم هجران گرفتار كجا از حالِ من گردى خبردار * كه هستم واله و زار و دل‌افگار
* * *
ز بس كردى به من بيداد ، اى يار * ز سوز دل كشم فرياد ، اى يار خوشا آن دم كه با دست مكافات * شود كاخ ستم بر باد ، اى يار
* * *
مى ناب و نواى دلكش ساز * كنار جوى با محبوب طنّاز چه خوش باشد به هنگام جوانى * كه در پيرى دگر نايد به كف باز
* * *
ز هجر رويت اى يار دل‌افروز * سرشك از ديده مىبارم شب و روز دل از تابِ رُخت اى شمع روشن * چو پروانه ندارد طاقت سوز
* * *
بيا اى مه ! نقاب از رخ برانداز * كه از حُسنت جهان روشن شود باز بگفتم رازِ عشق خود بپوشم * دريغا ! كى نهان مىماند اين راز