پريشانتر ز من اندر جهان نيست * دگر از درد و غم تابوتوان نيست
بنه « نامى » تو دل بر بزم عشرت * كه فردا از من و دلبر نشان نيست
* * *
دلآزارى نشان دلبرى نيست * ستم ، آيين بندهپرورى نيست
فدا سازم دلوجان را به راهت * كه بينى عشق « نامى » سرسرى نيست
* * *
خداوندا ! غمم از حد فزون است * دلم از دست خوبان غرق خون است
به وادىِ جنون افتادم اكنون * ز عشقش عقل بس خوار و زبون است
* * *
گذر كردم بُتا ! ديشب ز كويت * كه تا بينم دمى روى نكويت
درم نگشادى اى مهرو ، ولى من * ببستم جان و دل بر تار مويت
* * *
خريدن نازِ خوبان بىتعب نيست * ز غم گشتن پريشان بىسبب نيست
تنم آتش گرفته از تبِ عشق * اگر جان را سپارم ، اين عجب نيست
* * *
بيا جانا كه وقتِ عشقبازيست * زمان عيش و نوش و سرفرازيست
بده ساقى مى و ، مطرب بزن چنگ * كه اين آيين و رسم دلنوازيست
* * *
دلم از دست خوبان چاكچاك است * ز دست ماهرويان بيمناك است
مرادم چون شود حاصل ز وصلت * دگر از نامرادىها چه باك است ؟
* * *
دلا ! امشب مى اينجا ، ساغر اينجاست * من اينجا ، مطرب اينجا ، دلبر اينجاست
مگو ديگر ز خُلد و حوض كوثر * اگر خواهى بهشت و كوثر ، اينجاست