تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 372

مساهمون:

ص٣٧٢
پريشان‌تر ز من اندر جهان نيست * دگر از درد و غم تاب‌وتوان نيست بنه « نامى » تو دل بر بزم عشرت * كه فردا از من و دلبر نشان نيست
* * *
دل‌آزارى نشان دلبرى نيست * ستم ، آيين بنده‌پرورى نيست فدا سازم دل‌وجان را به راهت * كه بينى عشق « نامى » سرسرى نيست
* * *
خداوندا ! غمم از حد فزون است * دلم از دست خوبان غرق خون است به وادىِ جنون افتادم اكنون * ز عشقش عقل بس خوار و زبون است
* * *
گذر كردم بُتا ! ديشب ز كويت * كه تا بينم دمى روى نكويت درم نگشادى اى مه‌رو ، ولى من * ببستم جان و دل بر تار مويت
* * *
خريدن نازِ خوبان بىتعب نيست * ز غم گشتن پريشان بىسبب نيست تنم آتش گرفته از تبِ عشق * اگر جان را سپارم ، اين عجب نيست
* * *
بيا جانا كه وقتِ عشق‌بازيست * زمان عيش و نوش و سرفرازيست بده ساقى مى و ، مطرب بزن چنگ * كه اين آيين و رسم دل‌نوازيست
* * *
دلم از دست خوبان چاك‌چاك است * ز دست ماه‌رويان بيمناك است مرادم چون شود حاصل ز وصلت * دگر از نامرادىها چه باك است ؟
* * *
دلا ! امشب مى اينجا ، ساغر اينجاست * من اينجا ، مطرب اينجا ، دلبر اينجاست مگو ديگر ز خُلد و حوض كوثر * اگر خواهى بهشت و كوثر ، اينجاست