دلا ! هركس اسير زلف يار است * چو من افتاده و محزون و خوار است
پىِ هر خنده آيد گريهء زار * كنار هر گلى ، صد نيش خار است
* * *
بتا ! تا بر سر از گيسو زنى تاج * كنى صبر و شكيبم جمله تاراج
اگر آن تير مژگان بهر عام است * چرا تنها دلِ من گشته آماج ؟
* * *
رُخت ماه و قدت سرو و لبت قند * گرفتارم نموده سخت دربند
خريدار متاعت گشته اين دل * بگو جانا به من : شهدِ لبت چند ؟
* * *
بيا « نامى » كه امشب دلبر آمد * ز ديدارش غمت از دل برآمد
ز پا افتادهاى را مژده دادند * كه هجر روى يار امشب سر آمد
* * *
دلم آخر اسير گلرخان شد * بهار عمر من از غم خزان شد
دريغا ! قسمتم اندر جوانى * سرشك و ، ناله و ، آه و فغان شد
* * *
چرا امشب مه تابان نيامد ؟ * به پيشم دلبر جانان نيامد
طبيب عشق من يا ربّ كجا شد ؟ * ز بهر درد من درمان نيامد
* * *
ز هجر گلرخان دارم رخى زرد * همىنالم چو بلبل از سر درد
« وفادارى مجو از گلعذاران » * دلا ! عاقل نكوبد آهن سرد
* * *
رخت ماه و قدت سرو و صنوبر * دهان چون غنچه ، لبها كوى كوثر
دو زلفت همچو سنبل ، روى چون گل * دو ابرو همچو خنجر ، موى عنبر