تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 368

مساهمون:

ص٣٦٨
كمانِ طالع دل بين كه بر مراد نيامد * يكى از آن‌همه تيرى كه بر نشانه گرفتم ز يُمن لطف سخن بود و طرز گفتهء « نافذ » * كه دل ز عارف و عامى بدين ترانه گرفتم

در جست‌وجوى آب

اى من آن ماهى كه در بحرِ طلب * آب مىجويد به هر سو روز و شب بوده در درياى هستى غوطه‌ور * پاى تا سر بىخبر از پا و سر دل آب است جايم ، وين عجب * مانده جانم همچو دريا خشك‌لب تشنه‌اى از سوز دل در پيچ‌وتاب * از سرم صد نى گذشته موج آب بال شوقم هرچه رانَد پيش‌تر * تشنه‌كامى در دل آيد بيشتر با سمند باد ، توفان هم‌ركاب * در دلِ آبم به جُست‌وجوى آب در مسير شيب دريا ، تا به اوج * طبل عشق آب مىكوبم چو موج وه ! چه گويم گر بگويندم بگو * كاندر اين دريا ، به غير از آب كو ؟ چون به هر سو بنگرم جز آب نيست * ز آن سبب پرسم كه آخر آب چيست ؟ من در آب و ، آب در من غوطه‌ور * من ز هستى ، هستى از من جلوه‌گر

در بند خيال

اين جهان دانى چه باشد ؟ بوالعجب ميخانه‌اى * روزگاران ساقى و افسانه‌ها پيمانه‌اى و اندر اين ميخانهء پنداربُن در هردمى * هركه را در سر به نوعى مستى افسانه‌اى هان به بزمِ اين‌چنين مستانِ در بندِ خيال * چون كند « نافذ » ز خود وارستهء فرزانه‌اى

از كجايى ؟ كيستى ؟

اين شنيدم شب‌رُوى با شب ، ز راهِ شكوه گفت : * روشنى بخشم ! چرا چون صبح صادق نيستى ؟