تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 365

مساهمون:

ص٣٦٥

چرا كه بوم نبالد ؟

مرا به باغ جنان چشم دل به جايى نيست * كه در تبسّم گل ، جلوهء صفايى نيست مگر به باغ خيالى كنيم سير جهان * در اين زمانه كه ما را رهى به جايى نيست به بوى خير و سلامت كجا روى اى دل ؟ * كه رهزنان به كمين‌اند و رهنمايى نيست هزار عقدهء پيچيده در دل غنچه‌ست * به گلشنى كه نسيمِ گره‌گشايى نيست هواى ساحل آسودگيست نقش بر آب * در آن سفينه كه جز موج ناخدايى نيست حديث دست سليمان و خاتمش بس كن * كه در جهان به‌جز از ديو نقش پايى نيست بگير گوش دل و گوشه‌اى گزين ، كز عشق * به زير گنبد گردان دگر صدايى نيست بيا كه راهِ مخالف ز غم كنيم آغاز * كنون كه ساز طرب را سر نوايى نيست چرا كه بوم نبالد به خويش چون طاوس ؟ * در آن ديار كه جولانگه همايى نيست مگر مسيح دمى چاره‌اى كند « نافذ » * كه بهر مرده دلان شربت شفايى نيست

ديدهء اميد

در بهار بىبهاران ، برگ و بارى ديگر است * گلبنى چون شد قفس ، آن را هزارى ديگر است از عدم ، گردى اگر بر دامن جانى نشست * بر رخ آيينهء هستى غبارى ديگر است عقل از كنج سلامت خيمه بيرون زد ، چو ديد * در جنون‌آباد دل ، گشت‌وگذارى ديگر است جلوه‌دارانِ چمن را پردگى در كار نيست * حجله‌بندِ غنچهء دل پرده‌دارى ديگر است صد هزاران لاله از غم داغدار آمد ، ولى * در عزاى دل ، بنفشه سوگوارى ديگر است هر شبانى رهنورد وادىِ ايمن نگشت * كعبهء سيناى دل را رهسپارى ديگر است روزگارى بود يا ربّ ! دورِ مهر و مردمى * آن زمان بگذشت و اينك روزگارى ديگر است ارغوان گر خيمه از لختِ جگر زد در چمن * دامن خونين‌دلان را لاله‌زارى ديگر است نىسوارى گر به جولان جلوه‌گر آمد ، چه باك ؟ * مرد ميدان حوادث شهسوارى ديگر است در چمن « نافذ » خزان گر شد پديد * ديدهء امّيد نرگس بر بهارى ديگر است
سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 365 | سيد محمد باقر برقعى