چرا كه بوم نبالد ؟
مرا به باغ جنان چشم دل به جايى نيست * كه در تبسّم گل ، جلوهء صفايى نيست
مگر به باغ خيالى كنيم سير جهان * در اين زمانه كه ما را رهى به جايى نيست
به بوى خير و سلامت كجا روى اى دل ؟ * كه رهزنان به كميناند و رهنمايى نيست
هزار عقدهء پيچيده در دل غنچهست * به گلشنى كه نسيمِ گرهگشايى نيست
هواى ساحل آسودگيست نقش بر آب * در آن سفينه كه جز موج ناخدايى نيست
حديث دست سليمان و خاتمش بس كن * كه در جهان بهجز از ديو نقش پايى نيست
بگير گوش دل و گوشهاى گزين ، كز عشق * به زير گنبد گردان دگر صدايى نيست
بيا كه راهِ مخالف ز غم كنيم آغاز * كنون كه ساز طرب را سر نوايى نيست
چرا كه بوم نبالد به خويش چون طاوس ؟ * در آن ديار كه جولانگه همايى نيست
مگر مسيح دمى چارهاى كند « نافذ » * كه بهر مرده دلان شربت شفايى نيست
ديدهء اميد
در بهار بىبهاران ، برگ و بارى ديگر است * گلبنى چون شد قفس ، آن را هزارى ديگر است
از عدم ، گردى اگر بر دامن جانى نشست * بر رخ آيينهء هستى غبارى ديگر است
عقل از كنج سلامت خيمه بيرون زد ، چو ديد * در جنونآباد دل ، گشتوگذارى ديگر است
جلوهدارانِ چمن را پردگى در كار نيست * حجلهبندِ غنچهء دل پردهدارى ديگر است
صد هزاران لاله از غم داغدار آمد ، ولى * در عزاى دل ، بنفشه سوگوارى ديگر است
هر شبانى رهنورد وادىِ ايمن نگشت * كعبهء سيناى دل را رهسپارى ديگر است
روزگارى بود يا ربّ ! دورِ مهر و مردمى * آن زمان بگذشت و اينك روزگارى ديگر است
ارغوان گر خيمه از لختِ جگر زد در چمن * دامن خونيندلان را لالهزارى ديگر است
نىسوارى گر به جولان جلوهگر آمد ، چه باك ؟ * مرد ميدان حوادث شهسوارى ديگر است
در چمن « نافذ » خزان گر شد پديد * ديدهء امّيد نرگس بر بهارى ديگر است