راز دل
باز مرا پر گشود ، در دلِ شببازِ دل * عرصهء بىمرزى است ، پهنهء پرواز دل
در نظرش كهكشان ، خرمن بىدانهايست * قلّهء قاف غناست ، منظر شهباز دل
سايهء بالش نشست ، بر سر هفت آسمان * پر به كجا مىكشد ، مرغ نظرباز دل ؟
كلك نگاهش نبست ، نقش بتى در ضمير * رسته ز هر بستگيست ، لعبتِ طنّاز دل
راه مخالف گرفت ، زخمهء عشّاقسوز * راست نيايد به هيچ ، زير و بم ساز دل
مطرب هر بزم را ، ساز نواساز نيست * پردهنشين غم است ، شور نواساز دل
نالهء هر بندِ من ، در غم آوازههاست * زير لب جان نشست ، شيون آواز دل
بينش اهل نظر ، چونكه نبودش ، نداشت * جام جهانبين جم ، آگهى از راز دل
عقل چه بندد حباب ، در يَمِ عشقى كز آن * پاى به دامن شكست ، موج سرانداز دل
از دوجهان بىنياز ، بود چو آزادگان * « نافذ » اگر مىشناخت ، خواجگى ناز دل
از ياد رفته
مرا گفتى : چو فردا شب برآيد * تو را در بر چو جان گيرم در آغوش
چو فردا شد ، دريغا ، چون زمانه * مرا پاك از نظر كردى فراموش
*
به بويت از سر شب تا سحرگاه * سراپا گوش و ، چشمى باز بودم
ز رفت و آمد هر لحظه ، گويى * سرانجامى همه آغاز بودم
*
چو مىآمد به گوشم از گذرگاه * نواى نرم پاى گرمپويى
به خود مىگفتم اينك آمد از راه * دلارامى كه تو مفتون اويى
*
به زير نور مه ، بر روى ديوار * شبحگون سايهاى از دور پيداست
به بويش چون شوم نزديك بينم * كه سروى با نسيمى گرم نجواست