مايهء حيات
اى مايهء حيات من ، اى نورِ ديدهام * هرگز به بىوفايى تو كس نديدهام
شهرت گرفته در همه جا عشق من به تو * يك گل ز بوستان وصالت نچيدهام
نسبت به حالِ ما و تو ، ناچيز و باطل است * هر قصّهاى ز وامق و عذرا شنيدهام
نطقم فصيح گشت و بيانم مليح شد * در عالم خيال ، لبت را مكيدهام
تا كى جفا و جور به من ؟ اى قدت چو سرو * رحمى به پيرىام كن و قدّ خميدهام
معلوم شد كه كعبهء مقصود بُد « غمام » « 1 » * بيهوده در به وادىِ حيرت دويدهام
شيخم به خويش راه چرا مىدهد دگر ؟ * من جامهء ريا به تنِ خود دريدهام
« ناظم » اگر كه دامنت از كف رها نكرد * معذور دار ، تازه به نعمت رسيدهام
در كوى بتان
صهباى محبّت به خدا ريختنى نيست * اين رشتهء تابيده كه بگسيختنى نيست
ديگر نشوم داخلِ مسجد به حقيقت * خونِ من و زاهد به هم آميختنى نيست
تن سوخت ز عشقش تو و خاك قدمت شد * خاكستر اين سوخته هم بيختنى نيست
ما گفتهء منصور چنان فاش نگفتيم * نى آنكه بدن قابلِ آويختنى نيست
از پايم اگر بند سرِ زلف تو گيرند * در جاى دگر قوّهء بگريختنى نيست
در كوى بُتان فتنه مينگيز تو « محزون » * هرچند كه آشوب تو انگيختنى نيست
نيرنگ يار
اين همه جور و جفا كان شوخ با ما مىكند * بيشتر در قلب ما مهر و وفا جا مىكند
گرچه خود اهلِ طلسماتم ، ولى نيرنگ او * آخرم ديوانه و مجنون و شيدا مىكند
هر بديهى نزد فكر من معمّا مىشود * چون گره از زلفِ خود آن ماهرو وا مىكند
وعدهء بوس و كنارم داد ، ليكن از وفا * كرده مأيوسم ز بس امروز و فردا مىكند
هامش
( 1 ) - منظور غمام شاعر و عارف همدانى است .