تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 359

مساهمون:

ص٣٥٩

مايهء حيات

اى مايهء حيات من ، اى نورِ ديده‌ام * هرگز به بىوفايى تو كس نديده‌ام شهرت گرفته در همه جا عشق من به تو * يك گل ز بوستان وصالت نچيده‌ام نسبت به حالِ ما و تو ، ناچيز و باطل است * هر قصّه‌اى ز وامق و عذرا شنيده‌ام نطقم فصيح گشت و بيانم مليح شد * در عالم خيال ، لبت را مكيده‌ام تا كى جفا و جور به من ؟ اى قدت چو سرو * رحمى به پيرىام كن و قدّ خميده‌ام معلوم شد كه كعبهء مقصود بُد « غمام » « 1 » * بيهوده در به وادىِ حيرت دويده‌ام شيخم به خويش راه چرا مىدهد دگر ؟ * من جامهء ريا به تنِ خود دريده‌ام « ناظم » اگر كه دامنت از كف رها نكرد * معذور دار ، تازه به نعمت رسيده‌ام

در كوى بتان

صهباى محبّت به خدا ريختنى نيست * اين رشتهء تابيده كه بگسيختنى نيست ديگر نشوم داخلِ مسجد به حقيقت * خونِ من و زاهد به هم آميختنى نيست تن سوخت ز عشقش تو و خاك قدمت شد * خاكستر اين سوخته هم بيختنى نيست ما گفتهء منصور چنان فاش نگفتيم * نى آنكه بدن قابلِ آويختنى نيست از پايم اگر بند سرِ زلف تو گيرند * در جاى دگر قوّهء بگريختنى نيست در كوى بُتان فتنه مينگيز تو « محزون » * هرچند كه آشوب تو انگيختنى نيست

نيرنگ يار

اين همه جور و جفا كان شوخ با ما مىكند * بيشتر در قلب ما مهر و وفا جا مىكند گرچه خود اهلِ طلسماتم ، ولى نيرنگ او * آخرم ديوانه و مجنون و شيدا مىكند هر بديهى نزد فكر من معمّا مىشود * چون گره از زلفِ خود آن ماهرو وا مىكند وعدهء بوس و كنارم داد ، ليكن از وفا * كرده مأيوسم ز بس امروز و فردا مىكند
هامش
( 1 ) - منظور غمام شاعر و عارف همدانى است .