تا دل ما افكند در دام زلف خويش ، او * از سر هر مو كمندى پرخم و ستوار داشت
از براى آتش افكندن به جان ما ز عشق * هم نگاهى آتشافكن ، هم رخى گلنار داشت
عاشقان را تا كه مست از بادهء گلگون كند * از لب ميگون خود جامى ز مى سرشار داشت
قامتى چون سرو ، رويى لالهگون ، طبعى لطيف * اين همه خوبى به باغ حسن ، آن دلدار داشت
اين تصوّر از نظر مانند رؤيايى گذشت * گرچه با ما آن پرىپيكر بسى ديدار داشت
« ناظرا » آسان اگر آن بىوفا تسليم بود * در صف مشكلپسندان عاشق بسيار داشت
نعرهء مستانه
بسكه در آتش كشيدى اين دل ديوانه را * سوختى از شمع رخسارت من و پروانه را
ساقيا آخر كجايى شد دلم از من خراب * كن ز مى آباد امشب اين دل ويرانه را
عاشقان را در نظر جز جلوهء ديدار نيست * آشناى يار كى خواهد دگر بيگانه را ؟
پاك كن آيينهء دل را تو از رنگ و ريا * اى كه مىخواهى ببينى جلوهء جانانه را »
« كعبه در راه طلب سنگ نشانى بيش نيست » * اهل دل از اين نشان جويند صاحبخانه را
منع مىخواران دمادم مىكند شيخ ريا * چون نمىداند صفاى ساحت ميخانه را
آنكه شد سرمست و خوش از ساغر سرشار عشق * مىكشد از پردهء دل نعرهء مستانه را
غير جانان در دلم هرگز ندارد كس مقام * كرده « ناظر » وقفِ آن دلداده اين كاشانه را