تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 357

مساهمون:

ص٣٥٧
تا دل ما افكند در دام زلف خويش ، او * از سر هر مو كمندى پرخم و ستوار داشت از براى آتش افكندن به جان ما ز عشق * هم نگاهى آتش‌افكن ، هم رخى گلنار داشت عاشقان را تا كه مست از بادهء گلگون كند * از لب ميگون خود جامى ز مى سرشار داشت قامتى چون سرو ، رويى لاله‌گون ، طبعى لطيف * اين همه خوبى به باغ حسن ، آن دلدار داشت اين تصوّر از نظر مانند رؤيايى گذشت * گرچه با ما آن پرىپيكر بسى ديدار داشت « ناظرا » آسان اگر آن بىوفا تسليم بود * در صف مشكل‌پسندان عاشق بسيار داشت

نعرهء مستانه

بس‌كه در آتش كشيدى اين دل ديوانه را * سوختى از شمع رخسارت من و پروانه را ساقيا آخر كجايى شد دلم از من خراب * كن ز مى آباد امشب اين دل ويرانه را عاشقان را در نظر جز جلوهء ديدار نيست * آشناى يار كى خواهد دگر بيگانه را ؟ پاك كن آيينهء دل را تو از رنگ و ريا * اى كه مىخواهى ببينى جلوهء جانانه را » « كعبه در راه طلب سنگ نشانى بيش نيست » * اهل دل از اين نشان جويند صاحبخانه را منع مىخواران دمادم مىكند شيخ ريا * چون نمىداند صفاى ساحت ميخانه را آنكه شد سرمست و خوش از ساغر سرشار عشق * مىكشد از پردهء دل نعرهء مستانه را غير جانان در دلم هرگز ندارد كس مقام * كرده « ناظر » وقفِ آن دلداده اين كاشانه را