تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 360

مساهمون:

ص٣٦٠
غمزه‌هاى نرگسِ فتّانِ آن دلبر نگر * مىكُشد گاهى مرا و گاه احيا مىكند هركه اندر تو نبيند صُنعِ حَىّ لايزال * آيهء « صُمٌّ بُكْمٌ عُمْيٌ » * انشا مىكند نالهء زاهد اگر از خوفِ روز محشر است * مال ايتام و مساكين از چه يغما مىكند ؟ گر « فقيهى » توبه از ديدار مهرويان كند * خويشتن را نزدِ اهل ذوق رسوا مىكند

تضمين غزل غبار همدانى

دلم ز آتشِ هجر تو سوخته چو كباب * غنيمت است كه باهم زنيم چنگ و رباب بيار شيشه و پر كن ، بده تو جام شراب * « بر آن سرم كه چو گل بركشد ز چهره نقاب قلندرانه كنم خرقه رهنِ بادهء ناب » * گذر فتاد مرا ، دى به مكتب غم عشق شنيدم از لب جان‌پرور معلّم عشق * كه هست غصّه و غم لازم مسلّم عشق « بيار كشتىِ مى ساقيا ، كه در يَم عشق * تو ناخدايى و من اوفتاده در گرداب » بيار دختر رز را كه هست زادهء تاك * مرا زياد شود از لقاى وحى ادراك چرا كنى تو تعلّل ، چرا كنى امساك ؟ * « نه هيچ منزل آسايش است دامن خاك نه هيچ قابل آرايش است چهرهء آب » * گشاى بند ز پايم ، ز كوى تو نپرم هميشه فكر تو هستم ، ز خويش بىخبرم * به زير پاىِ تو چون گِل به نزد كوزه‌گرم « چگونه تشنه نميرم كه هرچه مىنگرم * جهان و هرچه در او هست نيست غير سراب » ز بحر فرقت محبوب ، قطره‌اى وافيست * به كشتن من و از دوست عشوه‌اى كافيست تمام رنج و تعب را دوا مى صافيست * « مرا ز بادهء عشق تو جرعه‌اى كافيست چرا كه خانهء مورى به شبنميست خراب » * كنار دست به خون دلم بپالايد به رغم من رخ خود را به غير بنمايد * ز عشوه‌اى به رقيبان غمم بيفزايد « دمى نشد كه ز غم خاطرم بياسايد * مگر به بوى مىِ لعل‌فام و بانگ رباب » ز رازهاى نهان ، ديدهء پرآبم سوخت * ز درد هجر بتان سينهء خرابم سوخت