تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 356

مساهمون:

ص٣٥٦
هركس كه نپيمود ره و رسم علىّ را * گمره شد و در ورطهء خوف و خطر افتاد « ناظر » سخن نغز بزرگان همه اين است * « با آل علىّ هركه درافتاد ، ور افتاد »

گل بىخار

اگر يك‌دم من عاشق كنار يار بنشينم * به عشق روى آن زيباگل بىخار بنشينم نگاهى بر رخ ماهش كنم ، عمرى جوان گردم * بگيرم زندگى از سر ، چو با دلدار بنشينم اگر كامى ، من دلخون بگيرم ز آن لب ميگون * ز مستى در كنارش لاله‌گون رخسار بنشينم دهانش گل ، بيانش گل ، وجودش پاى تا سر گل * دلم خواهد كه چون بلبل در آن گلزار بنشينم فسون چشم مست او بلاى جسم و جان من * ابا از جان ندادم ، گو كه بسمل‌وار بنشينم شب يلداست گيسويش ؛ هلال ماه ، ابرويش * به شوق صبح وصل او ، به شام تار بنشينم اگر آن يار شيرينم ، شبى آيد به بالينم * چو « ناظر » از سر شب تا سحر بيدار بنشينم

مرآت دل

سينه پاكان را بوَد اى دوست پندار آينه * مىنهند از دل به پيش روى دلدار آينه آفتاب روى دلبر را نمايد منعكس * گر نباشد از كدورت تيره و تار آينه بىگمان جان جهان‌بين است در ملك وجود * بس‌كه دارد در درون خويش اسرار آينه گرچه صاف و روشن و پاك است از فيض جلا * مىدهد از كف به آهى رنگ رخسار آينه شد به مرآت دل ما جلوه‌گر روى نگار * تا كه پنهان داشتيم از غير ، آن يار آينه يك‌دم از ياد خدا غافل نمىداريم دل * تا نگيرد در درون سينه زنگار آينه « ناظرا » ازبس نظر پاك است و دل بىكينه است * روشنان بينند ما را خوش در انظار آينه

تير نگاه

آن كمان ابرو كه با ما از ازل پيكار داشت * بهر قتل ما ز مژگان ناوكى خونبار داشت بهر تسخير دل خونين ما ، آن شوخ چشم * هر زمان تير نگه با غمزهء بسيار داشت