تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 361

مساهمون:

ص٣٦١
خلاف رأى حريفان ، نه آتش ، آبم سوخت * « بر آتش غم جانان ، دل كبابم سوخت هنوز مىچكد از ديده بر رُخم خوناب » * به دست توست اگر دامنى ز دوست مترس كه كار تو ، به قيامت بسى نكوست مترس * بهشت عدن همين ماه خوب‌روست ، مترس « اگر قلم به كف عشق تندخوست ، مترس * كه خطّ محو كشد خَلق را به روز حساب » برس به داد من اى جان ، كه سيل مردم اشك * مرا ببرد و ز پى مىرسد تراكم اشك اگر خلاص نگردم ز بحر قُلزُم اشك * « چنان به گريه درآيم كه از تلاطم اشك به يكدگر شكند كاسهء سرم چو حباب » * دگر گذشت كه « محزون » رها شود از بند كه بسته‌اند به پاى دلش هزار كمند * به فرض آنكه رقيبان ز درگه‌ات بروند « غبار » خيمه ز كوىِ تو چون تواند كند ؟ * كه بسته موىِ تو بر گردنش هزار طناب »

فرياد از هجر

نيشكر از لب لعلت نچشيدن ستم است * تشنه‌ام ، آبِ دهانت نمكيدن ستم است سخنى گويمت و معذرتش مىخواهم * دست از دامن وصل تو كشيدن ستم است خواهم اين تن بنهم ، روح به جانان بخشم * ليك آن روى چو خورشيد نديدن ستم است مرغ دل از قفس تن به در آرم من اگر * نپرد ، ز آنكه ز كوى تو پريدن ستم است خواهم از روى چو ماهت بربايم بوسى * ديدن خرمن گل‌ها و نچيدن ستم است يوسف مصر اگر هم بفروشند به جان * مشترى شو به حقيقت ، نخريدن ستم است پير كنعان به من اين نكته ز رحمت فرمود * سخن اهل ادب را نشنيدن ستم است بندهاى غم عشقت نگشايم از پا * رشتهء دوستى چون تو بريدن ستم است روز و شب ناله و فرياد من از هجران است * گرچه دانم كه از اين دام رهيدن ستم است اى صبا از منِ « محزون » به سرافيل بگو * وقت تنگ است دگر ، نفخه دميدن ستم است
سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 361 | سيد محمد باقر برقعى