خلاف رأى حريفان ، نه آتش ، آبم سوخت * « بر آتش غم جانان ، دل كبابم سوخت
هنوز مىچكد از ديده بر رُخم خوناب » * به دست توست اگر دامنى ز دوست مترس
كه كار تو ، به قيامت بسى نكوست مترس * بهشت عدن همين ماه خوبروست ، مترس
« اگر قلم به كف عشق تندخوست ، مترس * كه خطّ محو كشد خَلق را به روز حساب »
برس به داد من اى جان ، كه سيل مردم اشك * مرا ببرد و ز پى مىرسد تراكم اشك
اگر خلاص نگردم ز بحر قُلزُم اشك * « چنان به گريه درآيم كه از تلاطم اشك
به يكدگر شكند كاسهء سرم چو حباب » * دگر گذشت كه « محزون » رها شود از بند
كه بستهاند به پاى دلش هزار كمند * به فرض آنكه رقيبان ز درگهات بروند
« غبار » خيمه ز كوىِ تو چون تواند كند ؟ * كه بسته موىِ تو بر گردنش هزار طناب »
فرياد از هجر
نيشكر از لب لعلت نچشيدن ستم است * تشنهام ، آبِ دهانت نمكيدن ستم است
سخنى گويمت و معذرتش مىخواهم * دست از دامن وصل تو كشيدن ستم است
خواهم اين تن بنهم ، روح به جانان بخشم * ليك آن روى چو خورشيد نديدن ستم است
مرغ دل از قفس تن به در آرم من اگر * نپرد ، ز آنكه ز كوى تو پريدن ستم است
خواهم از روى چو ماهت بربايم بوسى * ديدن خرمن گلها و نچيدن ستم است
يوسف مصر اگر هم بفروشند به جان * مشترى شو به حقيقت ، نخريدن ستم است
پير كنعان به من اين نكته ز رحمت فرمود * سخن اهل ادب را نشنيدن ستم است
بندهاى غم عشقت نگشايم از پا * رشتهء دوستى چون تو بريدن ستم است
روز و شب ناله و فرياد من از هجران است * گرچه دانم كه از اين دام رهيدن ستم است
اى صبا از منِ « محزون » به سرافيل بگو * وقت تنگ است دگر ، نفخه دميدن ستم است