وحشى !
مزن با غمزهات تيرم ، مكن اى طرفه غمّازى * كه از سوداى تو كافر شدم ، اى ماه شيرازى
ميفشان موى افشانت ، به روى چهر تابانت * سر و جانم به قربانت ، مكن با جان من بازى
بيا اى ماه وحشى خو ! كه با سوز تو مىسازم * خدا را تا به كى با عاشق ديوانه ناسازى ؟
چو گل هر لحظه را با بلبلى سرّ و سرى دارى * نمىدانم چه خيرى ديدهاى از اين هوسبازى ؟
بريدم دل ز دنيا تا كه دل از من بريدى تو * شدم دمساز غم ، تا كردى از من ترك دمسازى
نهال عشق او بركن ز باغ دل ، كه آن وحشى * نگردد رام تو « ناصر ! » به شعر و جملهپردازى
درمانده
دل بردى از برم به خدا با نظارهاى * بىچاره شد دلم ، بكن اى ماه چارهاى
از تير جان شكار تو ما را نمانده است * اى ماه پاره ، غير دل پارهپارهاى
من خود به اختيار در آتش نرفتهام * زد عشق خانهسوز به جانم شرارهاى
چيزى نمانده بود كه افتم به كام مرگ * بخشيد چشمكى به من عمر دوبارهاى
پيرى رسيد و بخت نشد چارهساز من * اى بخت نابكار ! خدا را اشارهاى
خواهم كه ترك زندگى و خير و شرّ كنم * زاهد بكن به نيّت من استخارهاى
« ناصر » به دل اميد مپرور از آن پرى * در هفت آسمان ، تو ندارى ستارهاى
رسوا شده
اى رشك گل ناز ، چه بويا شدهاى باز ! * اى شوخ هوسباز ، چه زيبا شدهاى باز !
با گردش آن چشم شرربار ، دگربار * با عشوهگرى رهزن دلها شدهاى باز
گه بر سر مهرى و گهى بر سر خشمى * اى فتنهء شيراز ، معمّا شدهاى باز !
مردافكن و عاشقكش و يغماگر و طنّاز * زيبا و فريبا و دلآرا شدهاى باز
در برق تو خواندم همه اسرار درونى * اى چشم فسونساز ، چه گويا شدهاى باز !
اى غنچهء پژمردهء امّيد تباهم ! * چون شد كه به يكبار شكوفا شدهاى باز !