تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 342

مساهمون:

ص٣٤٢

وحشى !

مزن با غمزه‌ات تيرم ، مكن اى طرفه غمّازى * كه از سوداى تو كافر شدم ، اى ماه شيرازى ميفشان موى افشانت ، به روى چهر تابانت * سر و جانم به قربانت ، مكن با جان من بازى بيا اى ماه وحشى خو ! كه با سوز تو مىسازم * خدا را تا به كى با عاشق ديوانه ناسازى ؟ چو گل هر لحظه را با بلبلى سرّ و سرى دارى * نمىدانم چه خيرى ديده‌اى از اين هوس‌بازى ؟ بريدم دل ز دنيا تا كه دل از من بريدى تو * شدم دمساز غم ، تا كردى از من ترك دمسازى نهال عشق او بركن ز باغ دل ، كه آن وحشى * نگردد رام تو « ناصر ! » به شعر و جمله‌پردازى

درمانده

دل بردى از برم به خدا با نظاره‌اى * بىچاره شد دلم ، بكن اى ماه چاره‌اى از تير جان شكار تو ما را نمانده است * اى ماه پاره ، غير دل پاره‌پاره‌اى من خود به اختيار در آتش نرفته‌ام * زد عشق خانه‌سوز به جانم شراره‌اى چيزى نمانده بود كه افتم به كام مرگ * بخشيد چشمكى به من عمر دوباره‌اى پيرى رسيد و بخت نشد چاره‌ساز من * اى بخت نابكار ! خدا را اشاره‌اى خواهم كه ترك زندگى و خير و شرّ كنم * زاهد بكن به نيّت من استخاره‌اى « ناصر » به دل اميد مپرور از آن پرى * در هفت آسمان ، تو ندارى ستاره‌اى

رسوا شده

اى رشك گل ناز ، چه بويا شده‌اى باز ! * اى شوخ هوس‌باز ، چه زيبا شده‌اى باز ! با گردش آن چشم شرربار ، دگربار * با عشوه‌گرى رهزن دل‌ها شده‌اى باز گه بر سر مهرى و گهى بر سر خشمى * اى فتنهء شيراز ، معمّا شده‌اى باز ! مردافكن و عاشق‌كش و يغماگر و طنّاز * زيبا و فريبا و دل‌آرا شده‌اى باز در برق تو خواندم همه اسرار درونى * اى چشم فسون‌ساز ، چه گويا شده‌اى باز ! اى غنچهء پژمردهء امّيد تباهم ! * چون شد كه به يك‌بار شكوفا شده‌اى باز !