تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 340

مساهمون:

ص٣٤٠
فكر او هست مونسم همه‌شب * ياد او هست فكرتم همه‌گاه نه توانم كنم تحمّل هجر * نه اميد وصال و تاب نگاه كاش مىمُردم و نمىديدم * آن دو چشم سياه و روى چو ماه ناتوانى ز جور او ، « ناصر » * چهر زردت بهين دليل و گواه

عشق پژمرد

عمر ياران همه با چنگ و مى و يار گذشت * عمر من بود كه با محنت و ادبار گذشت ره نبردم سوى سرمنزل مقصود ، ولى * هركه را ديدم از اين راه سبكبار گذشت در دلم خفته چه غم‌ها كه خدا داند و بس * بر سرم آنچه از اين بخت نگونسار گذشت عشق پژمرد و هوس مرد و جوانى گم شد * بخت خوابيد و خوشى رفت و گل و خار گذشت آفتابى كه از او خانهء دل روشن بود * تا زدم چشم به هم ، از سر ديوار گذشت مستى و دلخوشى و بىخبرى ، شد سپرى * جلوهء گردش آن چشم فسون‌كار گذشت نرسيدم به سر قافلهء عشق و اميد * تا كه آب از سر اين قافله‌سالار گذشت ياد آن روز كه آن مظهر افسون و فريب * پيشم آهسته چو مجموعهء اسرار گذشت ياد آن روز كه از آتش توفندهء عشق * شب و روزم همه در حسرت ديدار گذشت رحمى اى مرگ ، تو بر دامن « ناصر » آور * همّتى كن كه دگر كار من از كار گذشت

پس از ديدار

ز عشق سوختم ، آتش گرفتم * زمام نفس گردنكش گرفتم لبش را ديدم و از روى نفرت * نظر از بادهء بىغش گرفتم صداى دل‌نشينش را شنيدم * دل از هر نغمهء دلكش گرفتم هدف گشتم خدنگ مژه‌اش را * به بر صد ناوك تركش گرفتم شبانگاهان به ياد چشم مستش * سراغ شعلهء سركش گرفتم نگاهش يخ زده بازوش چون برف * ميان برف و يخ آتش گرفتم