فكر او هست مونسم همهشب * ياد او هست فكرتم همهگاه
نه توانم كنم تحمّل هجر * نه اميد وصال و تاب نگاه
كاش مىمُردم و نمىديدم * آن دو چشم سياه و روى چو ماه
ناتوانى ز جور او ، « ناصر » * چهر زردت بهين دليل و گواه
عشق پژمرد
عمر ياران همه با چنگ و مى و يار گذشت * عمر من بود كه با محنت و ادبار گذشت
ره نبردم سوى سرمنزل مقصود ، ولى * هركه را ديدم از اين راه سبكبار گذشت
در دلم خفته چه غمها كه خدا داند و بس * بر سرم آنچه از اين بخت نگونسار گذشت
عشق پژمرد و هوس مرد و جوانى گم شد * بخت خوابيد و خوشى رفت و گل و خار گذشت
آفتابى كه از او خانهء دل روشن بود * تا زدم چشم به هم ، از سر ديوار گذشت
مستى و دلخوشى و بىخبرى ، شد سپرى * جلوهء گردش آن چشم فسونكار گذشت
نرسيدم به سر قافلهء عشق و اميد * تا كه آب از سر اين قافلهسالار گذشت
ياد آن روز كه آن مظهر افسون و فريب * پيشم آهسته چو مجموعهء اسرار گذشت
ياد آن روز كه از آتش توفندهء عشق * شب و روزم همه در حسرت ديدار گذشت
رحمى اى مرگ ، تو بر دامن « ناصر » آور * همّتى كن كه دگر كار من از كار گذشت
پس از ديدار
ز عشق سوختم ، آتش گرفتم * زمام نفس گردنكش گرفتم
لبش را ديدم و از روى نفرت * نظر از بادهء بىغش گرفتم
صداى دلنشينش را شنيدم * دل از هر نغمهء دلكش گرفتم
هدف گشتم خدنگ مژهاش را * به بر صد ناوك تركش گرفتم
شبانگاهان به ياد چشم مستش * سراغ شعلهء سركش گرفتم
نگاهش يخ زده بازوش چون برف * ميان برف و يخ آتش گرفتم