تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 339

مساهمون:

ص٣٣٩
اجتهادى شرحى نوشته كه نگارنده به‌طور اختصار قسمت‌هايى از آن را در اينجا مىآورم : « ناصر بسيار لاغراندام و بلندبالا بود ، چشمانش حالتى خاصّ داشت ، پلك‌هايش افتاده بود ، تكيه‌كلامش « عمو » بود كه با لهجهء شيرين شيرازى « عامو » تلفظ مىكرد . با فقر و تنگدستى دست به گريبان بود ، امّا هيچ‌گاه خنده از لبش دور نمىشد . طبعى زيباپسند و حسّاس داشت . زن در شعر ناصر جاى والايى داشت . متواضع ، خوش‌صحبت ، امين ، بامحبّت و وظيفه‌شناس بود . هركس يك‌بار با او نشست و برخاست مىكرد ، شيفتهء حسن خلق و ذوق لطيفش مىشد . اتاق اجاره‌اى محقّر او محفل انس دوستان و همكاران طنزپردازش بود . من و چند تن ديگر از دوستانش هروقت دلمان از بيداد زمانه مىگرفت ، به عزلتگاه كوچك ولى پرمهر و صفاى او پناه مىبرديم و الحقّ با امكانات ناچيز و محدود خود براى رضايت مهمانان سنگ تمام مىگذاشت . ناصر ستونى تحت عنوان " نكته‌هايى باريك‌تر از تار عنكبوت " مىنوشت كه هريك حاوى دقيق‌ترين و زيباترين طنزهاى اجتماعى و فلسفى بود . » ناصر سرانجام در روز بيست و ششم آبان‌ماه سال 1362 براثر سكتهء قلبى در پنجاه و سه‌سالگى در مشهد چشم از جهان فروبست و جنازه‌اش را از مشهد به شيراز حمل و در گورستان دار الرّحمه به خاك سپرده شد و اين بيت بر سنگ مزارش نقل شده است :
« چو شد مشمول لطف و رحمت حقّ * به دار الرّحمه مدفون گشت ناصر »

ناتوانى

كيستم من ، اسير مانده به راه * غرق در ژرفناى محنت و آه ديدگانم سفيد و موى سپيد * روزگارم سياه و بخت سياه بالم از تير غم نشسته به خون * دستم از دامن خوشى كوتاه واى بر من ! كه از شرارهء عشق شد اميدم به باد و عمر تباه * شورى افتاده در سرم ، كه مپرس قصّه‌اى تلخ باشدم ، كه مخواه