پيكرتراش
پيكرتراش پيرم و با تيشهء خيال * يك شب تو را ز مرمر شعر آفريدهام
تا در نگين چشم تو نقش هوس نهم * ناز هزار چشم سيه را خريدهام
*
بر قامتت كه وسوسهء شستشو در اوست * پاشيدهام شراب كفآلود ماه را
تا از گزند چشم بدت ايمنى دهم * دزديدهام ز چشم حسودان نگاه را
*
تا پيچوتاب قدّ تو را دلنشين كنم * دست از سر نياز به هر سو گشودهام
از هر زنى تراش تنى وام كردهام * از هر قدى ، كرشمهء رقصى ربودهام
*
امّا تو چون بتى كه به بتساز بنگرد * در پيش پاى خويش به خاكم فكندهاى
مست از مى غرورى و دور از غم منى * گويى دل از كسى كه تو را ساخت كندهاى
*
هشدار ! ز آنكه در پس اين پردهء نياز * آن بتتراش بوالهوس چشم بستهام
يك شب كه خشم عشق تو ديوانهام كند * بينند سايهها كه تو را هم شكستهام
ناگفته
شعريست در دلم * شعرى كه لفظ نيست ، هوس نيست ، ناله نيست
شعرى كه آتش است * شعرى كه مىگدازد و مىسوزدم مدام
شعرى كه كينه است و خروش است و انتقام * شعرى كه آشنا ننمايد به هيچ گوش
شعرى كه بستگى نپذيرد به هيچ نام