گاهى آهنگ پاى سوارى * مىرسيد از افقهاى خاموش
بادى آشفته مىآمد از راه * تا مگر گيرد او را در آغوش
*
من زمانى نمىماندم از پاى * گويى از چابكى مىپريدم
بوتهها ، سايهها ، كوهساران * مىدويدند و من مىدويدم !
*
در دل تيرگى كلبهاى بود * دود آن رفته بر آسمانها
پاى تنها چراغى كه مىسوخت * در دلش رازگويان شبانها
*
لختى از شيشه ديدم درون را * خواستم حلقه بر در بكوبم
ناگهان تكچراغى كه مىسوخت * مُرد و تاريكتر شد غروبم
*
لحظهاى ايستادم به ترديد * گفتم اين خانهء مردگان است
گويى آن دم كسى در دلم گفت * فكر شب كن كه ره بىكران است
*
در زدم ، در گشودند و ناگاه * دشنهاى در سياهى درخشيد
شيون ناشناسى كه جان داد * كلبه را وحشتى تازه بخشيد
*
كورمالان ، قدم پس نهادم * چشم من با سياهى نمىساخت
تا به خود آمدم ، ضربتى چند * در دل كلبه از پايم انداخت
*
خود ندانم كى از خواب جستم * ليك دانم كه صبحى سيه بود
در كنار سر تو بريده * غرق خون بود و چشمش به ره بود