از يكدگر رميده و بيگانه ماندهايم * وين درد ، درد زندگى و روزگار ماست
نالهاى در سكوت
زين محبسى كه زندگىاش خوانند * هرگز مرا توان رهايى نيست
دل بر اميد مرگ چه مىبندم * ديگر مرا ز مرگ ، جدايى نيست
*
مرگ است مرگ تيره جانسوز است * اين زندگى كه مىگذرد آرام
اين شامها كه مىكشدم تا صبح * وين بامها كه مىكشدم تا شام
*
مرگ است مرگ تيره جانسوز است * اين لحظههاى مستى و هشيارى
اين شامها كه مىگذرد در خواب * و آن روزها كه رفت به بيدارى
*
تا چند ، اى اميد عبث ، تا چند * دل بر گذشت روز و شبان بستن ؟
با اين دو دزد حيلهگر هستى * پيمان مهر بستن و بگسستن ؟
*
تا كى برآيد از دل تاريكى * چشمان روشنىزدهء خورشيد
تا كى به بزم شامگهان خندد * اين ماه ، جام گمشدهء جمشيد ؟
*
دندان كينهجوى خدايان است * چشمان وحشيانهء اخترها
خندد چو دست مرگ فروپيچد * طومار عمر بهمن و آذرها
*
دانم شبى به گردن من لغزد * اين دست كينهپرور خونآشام
دانم شبى به غارت من خيزد * آن ديدگان وحشى بىآرام
*