زخم
ريشه از خاطر نخواهد برد زخم تيشه را * هر جوانه زنده خواهد كرد اين انديشه را
باغ سرسبزى كه كمكم رو به زردى كرده است * كى ز خاطر مىبرد پاييز غارتپيشه را ؟
همچو شلّاقى به جسم خشك و عريان درخت * باد مىتوفد كه از بُن بركند اين ريشه را
لحظهاى افتادن هر برگ همچون رقص مرگ * مىبرد در خاك با خود خواب سبز بيشه را
باغ دلگير است از چشم عبوس پنجره * هان ! مگر باران بشويد اين غبار شيشه را
سبز خواهد شد يقينا ، سبز تا فصل دگر * تا بهاران حفظ بايد كرد اينك ريشه را
خاكى مغرور !
دل چو ويران شد ز غم ، تعمير نتوانست كرد * ناله در سنگيندلان ، تأثير نتوانست كرد
آنكه هستى را رقم زد ، خوب يا بد ، آدمى * سرنوشت خويش را تغيير نتوانست كرد
هيچ نقّاش زبردستى ، بدون هيچ شكّ * ذرّهاى از درد ما ، تصوير نتوانست كرد
اين بشر ، اين خاكى مغرور ، مىبيند به عجز * بهر « عمر جاودان » تدبير نتوانست كرد
آنچنان دل كندم از هستى كه ديگر بعد از اين * هيچكس اين قلعه را ، تسخير نتوانست كرد
غريب
نه كسى ز دردم آگه ، نه كسى شناخت ما را * نه نوازشى ، نه عشقى ، نه كسى نواخت ما را
چه غريب زيستم من ، تو بگوى كيستم من ؟ ! * كه شدهست زندگانى ، همه يكنواخت ما را
ز خداى شرمسارم ، كه نيامدم به كارى ! * به تحيّرم كه خالق ، ز چه روى ساخت ما را
نه وفا ز يار ديدم ، نه محبّت از رفيقى * كه ز هُرم بىوفايى ، همه دل گداخت ما را
به اميد بُرد روزى ، به سراغ عشق رفتم * همه تلخ اينكه قسمت شده است باخت ما را
نقّاشى
دخترم با دستهاى كوچك خود غم كشيد * بازهم تصويرى از من ، خسته و درهم كشيد