تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 316

مساهمون:

ص٣١٦

زخم

ريشه از خاطر نخواهد برد زخم تيشه را * هر جوانه زنده خواهد كرد اين انديشه را باغ سرسبزى كه كم‌كم رو به زردى كرده است * كى ز خاطر مىبرد پاييز غارت‌پيشه را ؟ همچو شلّاقى به جسم خشك و عريان درخت * باد مىتوفد كه از بُن بركند اين ريشه را لحظه‌اى افتادن هر برگ همچون رقص مرگ * مىبرد در خاك با خود خواب سبز بيشه را باغ دلگير است از چشم عبوس پنجره * هان ! مگر باران بشويد اين غبار شيشه را سبز خواهد شد يقينا ، سبز تا فصل دگر * تا بهاران حفظ بايد كرد اينك ريشه را

خاكى مغرور !

دل چو ويران شد ز غم ، تعمير نتوانست كرد * ناله در سنگين‌دلان ، تأثير نتوانست كرد آنكه هستى را رقم زد ، خوب يا بد ، آدمى * سرنوشت خويش را تغيير نتوانست كرد هيچ نقّاش زبردستى ، بدون هيچ شكّ * ذرّه‌اى از درد ما ، تصوير نتوانست كرد اين بشر ، اين خاكى مغرور ، مىبيند به عجز * بهر « عمر جاودان » تدبير نتوانست كرد آن‌چنان دل كندم از هستى كه ديگر بعد از اين * هيچ‌كس اين قلعه را ، تسخير نتوانست كرد

غريب

نه كسى ز دردم آگه ، نه كسى شناخت ما را * نه نوازشى ، نه عشقى ، نه كسى نواخت ما را چه غريب زيستم من ، تو بگوى كيستم من ؟ ! * كه شده‌ست زندگانى ، همه يكنواخت ما را ز خداى شرمسارم ، كه نيامدم به كارى ! * به تحيّرم كه خالق ، ز چه روى ساخت ما را نه وفا ز يار ديدم ، نه محبّت از رفيقى * كه ز هُرم بىوفايى ، همه دل گداخت ما را به اميد بُرد روزى ، به سراغ عشق رفتم * همه تلخ اينكه قسمت شده است باخت ما را

نقّاشى

دخترم با دست‌هاى كوچك خود غم كشيد * بازهم تصويرى از من ، خسته و درهم كشيد