تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 319

مساهمون:

ص٣١٩
ز قيل و قال كلاغان فضاى باغ پُر است * نواى بلبل آواره بس غم‌انگيز است چنان اسير ملالم كه پهنهء الوند * به پيش درد گرانم حقير و ناچيز است چگونه قصّهء دل سر كنم كه گويد عقل * به هوش باش كه بس گوش ناكسان تيز است به هر نفس ز تو يارى جدا كند از جور * دريغ و درد ! كه تيغ زمانه خون‌ريز است به شهر مرده‌دلان عشق را چه مىجويى ؟ ! * كه اين بهار گذشته‌ست و فصل پاييز است

دريايى

دل مرد آشكار از درد پنهانى نمىلرزد * كه هر نخلى كه پا گيرد ، به آسانى نمىلرزد تو دريايى نبودى ، حال دريايى چه مىدانى * كه دريادل ، دلش از هيچ توفانى نمىلرزد

دوبيتىها

دل‌هاى مهربونو دوست دارم * رفيق هم‌زبونو دوست دارم درآد خورشيد الهى بعد بارون * چقد رنگين‌كمونو دوست دارم
* * *
گل اشك و تو چشمها نشوندن * نمىدونم چه وردى بود خوندن نذاشتن تا محبّت پا بگيره * تو دل‌ها ريشهء عشق و سوزوندن
* * *
تا دام ديد پرنده رنگش و باخت * به‌سوى شهر ديگه اسبش و تاخت الهى بشكنه دستاى او كه * به جاى پنجره قفل و قفس ساخت
* * *
دلت با من هماهنگى نداره * چشات جز حرف دلتنگى نداره نخون حرف محبّت زير گوشم * كه پيش من حنات رنگى نداره
* * *
رنگى به روى چهرهء بىرنگمان نيست * جز ناله‌هاى زير و بم آهنگمان نيست من خط به خط خواندم كتاب زندگى را * چيزى به نام « عشق » در فرهنگمان نيست