ز قيل و قال كلاغان فضاى باغ پُر است * نواى بلبل آواره بس غمانگيز است
چنان اسير ملالم كه پهنهء الوند * به پيش درد گرانم حقير و ناچيز است
چگونه قصّهء دل سر كنم كه گويد عقل * به هوش باش كه بس گوش ناكسان تيز است
به هر نفس ز تو يارى جدا كند از جور * دريغ و درد ! كه تيغ زمانه خونريز است
به شهر مردهدلان عشق را چه مىجويى ؟ ! * كه اين بهار گذشتهست و فصل پاييز است
دريايى
دل مرد آشكار از درد پنهانى نمىلرزد * كه هر نخلى كه پا گيرد ، به آسانى نمىلرزد
تو دريايى نبودى ، حال دريايى چه مىدانى * كه دريادل ، دلش از هيچ توفانى نمىلرزد
دوبيتىها
دلهاى مهربونو دوست دارم * رفيق همزبونو دوست دارم
درآد خورشيد الهى بعد بارون * چقد رنگينكمونو دوست دارم
* * *
گل اشك و تو چشمها نشوندن * نمىدونم چه وردى بود خوندن
نذاشتن تا محبّت پا بگيره * تو دلها ريشهء عشق و سوزوندن
* * *
تا دام ديد پرنده رنگش و باخت * بهسوى شهر ديگه اسبش و تاخت
الهى بشكنه دستاى او كه * به جاى پنجره قفل و قفس ساخت
* * *
دلت با من هماهنگى نداره * چشات جز حرف دلتنگى نداره
نخون حرف محبّت زير گوشم * كه پيش من حنات رنگى نداره
* * *
رنگى به روى چهرهء بىرنگمان نيست * جز نالههاى زير و بم آهنگمان نيست
من خط به خط خواندم كتاب زندگى را * چيزى به نام « عشق » در فرهنگمان نيست