تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 317

مساهمون:

ص٣١٧
گفتمش : دلبند من ! نقشى بكش از زندگى * طرحى از صدها قفس در چشم يك آدم كشيد گفتمش : از عمر نقشى مىتوانى رسم كرد * جاده‌اى كوتاه ، امّا پر ز پيچ‌وخم كشيد گفت : بابا ! كاش مىشد با مداد آبىام * روى بال زخمى پروانه‌ها مرهم كشيد ! اشك در چشم درشت و مهربانش حلقه زد * روى گل‌هاى كبود دفترش شبنم كشيد

تصوير دلتنگى

زندگى ما را به‌جز خونابه در ساغر نكرد * آنچه با ما كرد ، هرگز با خسى آذر نكرد هيچ‌كس تنهايىام را از نگاه من نخواند * قصّهء دل‌تنگىام را هيچ‌كس باور نكرد در پى دردآشنايى هر درى را كوفتم * استجابت را به پاسخ ، يك نفر لب تر نكرد از عزيزان هيچ‌كس بر ماتمم اشكى نريخت * بينوا طعم محبّت را دلم نوبر نكرد شعر من چيزى به‌جز تصوير دلتنگى نبود * آنچه بر ما رفت ، غير از اين دل خود سر نكرد

خاكسترىها

آمد ز ره ، فصلِ بدِ خاكسترىها * ديگر سرآمد دورهء خوش‌باورىها قرنى كه انسان بىمحابا مىگريزد * در دودها ، در بىخودى ، هم‌بسترىها قرنى كه ديگر عشق معنايى ندارد ! * جز لذّت تن ، برق زر ، تن‌پرورىها فصل رُبات و يوغ زرّين تمدّن * عصر اسارت ، دورهء افسون‌گرىها سال مصيبت ، سال قحطى محبّت * انسان ماشينى ، غرور و خودسرىها عصر شقاوت ، عصر موشك ، عصر ليزر * قرن اتم ، قرنِ بدِ ويرانگرىها « گلدان بىگل » در كنار عكس يك باغ * شايد كه بس باشد همين يادآورىها

سايه‌اى بر سنگفرش

در مسير تندباد زندگى * آرزو گم كرده تنها مىروم در شيار روشن و تاريك عمر * بىمحابا ، سوى فردا مىروم