گفتمش : دلبند من ! نقشى بكش از زندگى * طرحى از صدها قفس در چشم يك آدم كشيد
گفتمش : از عمر نقشى مىتوانى رسم كرد * جادهاى كوتاه ، امّا پر ز پيچوخم كشيد
گفت : بابا ! كاش مىشد با مداد آبىام * روى بال زخمى پروانهها مرهم كشيد !
اشك در چشم درشت و مهربانش حلقه زد * روى گلهاى كبود دفترش شبنم كشيد
تصوير دلتنگى
زندگى ما را بهجز خونابه در ساغر نكرد * آنچه با ما كرد ، هرگز با خسى آذر نكرد
هيچكس تنهايىام را از نگاه من نخواند * قصّهء دلتنگىام را هيچكس باور نكرد
در پى دردآشنايى هر درى را كوفتم * استجابت را به پاسخ ، يك نفر لب تر نكرد
از عزيزان هيچكس بر ماتمم اشكى نريخت * بينوا طعم محبّت را دلم نوبر نكرد
شعر من چيزى بهجز تصوير دلتنگى نبود * آنچه بر ما رفت ، غير از اين دل خود سر نكرد
خاكسترىها
آمد ز ره ، فصلِ بدِ خاكسترىها * ديگر سرآمد دورهء خوشباورىها
قرنى كه انسان بىمحابا مىگريزد * در دودها ، در بىخودى ، همبسترىها
قرنى كه ديگر عشق معنايى ندارد ! * جز لذّت تن ، برق زر ، تنپرورىها
فصل رُبات و يوغ زرّين تمدّن * عصر اسارت ، دورهء افسونگرىها
سال مصيبت ، سال قحطى محبّت * انسان ماشينى ، غرور و خودسرىها
عصر شقاوت ، عصر موشك ، عصر ليزر * قرن اتم ، قرنِ بدِ ويرانگرىها
« گلدان بىگل » در كنار عكس يك باغ * شايد كه بس باشد همين يادآورىها
سايهاى بر سنگفرش
در مسير تندباد زندگى * آرزو گم كرده تنها مىروم
در شيار روشن و تاريك عمر * بىمحابا ، سوى فردا مىروم