*
در سرم شوق بهارى سبزتر * در دلم شور و هزاران آرزو
سينهام سرشار از مهر و صفا * خسته از يكعمر رنج جُستوجو
*
مىروم غافل از آنچه بود و هست * مىروم فارغ از آنچه بود و نيست !
مىروم در هالهاى از تيرگى * خود ندانم مقصد و مقصود چيست !
*
گامهايم بىتفاوت ، بىاميد * چشمهايم خيره در چشم افق
شبستيزى آمده از خود به تنگ * چون غريبى مانده در شهرى قُرق !
*
همره من گام تند لحظهها * روزها و هفتهها و ماهها
كيستم من ؟ تشنهكامى بىنصيب * سايهاى بر سنگفرش راهها
آفتاب لب بام
مىبرد با خود نسيم از ناتوانىها مرا * بر دل آتش مىزند ياد جوانىها مرا
از عزيزان زخم خوردن گرچه مىآزاردم * ليك عادت گشته اين نامهربانىها مرا
بلبل از آواى خوش رنج قفس را مىكشد * شد دل پُرخون نصيب از خوشزبانىها مرا
غير غم از ما كسِ ديگر نمىگيرد سراغ * برده از خاطر ، دريغا ، شادمانىها مرا
چيست اكنون حاصل از عمرى رفاقت اى عزيز * جز كدورتها ، ضررها ، بدگمانىها مرا
درد دانايى ، گران درديست در اين روزگار * خود چه سودى غير غم از نكتهدانىها مرا
آفتاب بر لب بامم ، بخوان زين چهر زرد * كز خزان عمر باشد ترجمانىها مرا . . .
پاييز است . . .
هواى ابرى شهرم ز غصّه لبريز است * دلم گرفتهتر از عصرهاى پاييز است