تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 318

مساهمون:

ص٣١٨
*
در سرم شوق بهارى سبزتر * در دلم شور و هزاران آرزو سينه‌ام سرشار از مهر و صفا * خسته از يك‌عمر رنج جُست‌وجو
*
مىروم غافل از آنچه بود و هست * مىروم فارغ از آنچه بود و نيست ! مىروم در هاله‌اى از تيرگى * خود ندانم مقصد و مقصود چيست !
*
گام‌هايم بىتفاوت ، بىاميد * چشم‌هايم خيره در چشم افق شب‌ستيزى آمده از خود به تنگ * چون غريبى مانده در شهرى قُرق !
*
همره من گام تند لحظه‌ها * روزها و هفته‌ها و ماه‌ها كيستم من ؟ تشنه‌كامى بىنصيب * سايه‌اى بر سنگفرش راه‌ها

آفتاب لب بام

مىبرد با خود نسيم از ناتوانىها مرا * بر دل آتش مىزند ياد جوانىها مرا از عزيزان زخم خوردن گرچه مىآزاردم * ليك عادت گشته اين نامهربانىها مرا بلبل از آواى خوش رنج قفس را مىكشد * شد دل پُرخون نصيب از خوش‌زبانىها مرا غير غم از ما كسِ ديگر نمىگيرد سراغ * برده از خاطر ، دريغا ، شادمانىها مرا چيست اكنون حاصل از عمرى رفاقت اى عزيز * جز كدورت‌ها ، ضررها ، بدگمانىها مرا درد دانايى ، گران درديست در اين روزگار * خود چه سودى غير غم از نكته‌دانىها مرا آفتاب بر لب بامم ، بخوان زين چهر زرد * كز خزان عمر باشد ترجمانىها مرا . . .

پاييز است . . .

هواى ابرى شهرم ز غصّه لبريز است * دلم گرفته‌تر از عصرهاى پاييز است