همچو من يك جاده غربت ، يك بيابان بىكسى . . . . . . . . . . . . . . . . .
انتظار
آن را كه بهر جان سپردن نيز جايى نيست * گر خاك هم عرش خدا باشد ، خدايى نيست
باور مكن غير از غريو خود ، صدايى را * جز گريهء آدم ، در اين عالم صدايى نيست
اى مرگ ، از من تا تو راهى نيست ، مىدانم * امّا مرا از خويشتن ، گاه جدايى نيست
بگذار تا موعود برگردد كه بردارى * از دوش تن ، جان را كه جز بار بلايى نيست
در اين شبِ شايد نيامد يا نمىآيد * جز كاش مىآمد مرا بر لب دعايى نيست
موعود فردا خواهد آمد ، جاده مىگويد : * باور مكن وقتى هنوز آواز پايى نيست
پرواز خاكستر شدم تا اينكه دانستم * بالاتر از آتش گرفتن ، كيميايى نيست
باغ نشكفتن
در آستانِ وحشت از پايان پذيرفتن * ديگر چه سود از داستان تازهاى گفتن
وقتى چراغِ آخرِ اين خانه خاموشيست * آن بهْ كه باشد سرنوشتم ناگهان خفتن
دارد زبان من گره در ناخن تدبير * گوش تو با تقدير دارد عهد نشنفتن
نفرين به من ، امّا چه بايد كرد ؟ كوتاه است * دست غبار از آسمان خاطرات رُفتن
پاييزم ، آرى ! محض پاييزم ، چه مىگويى ؟ * شايد تماشايى ندارد باغ نشكفتن ! ؟
اى موج ! زنجير تو دريا به كف دارد * بيهوده با ساحل چرا بايد برآشفتن
زخم بىبهبود
بار ديگر چشمهء من مىتوانى رود باشى * بركهء باران ، كه سرشار از شقايق بود ، باشى
كوه بودى زير بار ماه ، آيا بار ديگر * مىتوانى ماه روشن ، كوه وهمآلود باشى ؟
آسمان ما چرا بايد عبوس و سرد باشد * آفتاب من ! چرا مىخواهى ابراندود باشى ؟
برنمىتابيدى آن درياى ناپيدا كران را * پس چرا بايد از اين مرداب ناخشنود باشى ؟