تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 312

مساهمون:

ص٣١٢
همچو من يك جاده غربت ، يك بيابان بىكسى . . . . . . . . . . . . . . . . .

انتظار

آن را كه بهر جان سپردن نيز جايى نيست * گر خاك هم عرش خدا باشد ، خدايى نيست باور مكن غير از غريو خود ، صدايى را * جز گريهء آدم ، در اين عالم صدايى نيست اى مرگ ، از من تا تو راهى نيست ، مىدانم * امّا مرا از خويشتن ، گاه جدايى نيست بگذار تا موعود برگردد كه بردارى * از دوش تن ، جان را كه جز بار بلايى نيست در اين شبِ شايد نيامد يا نمىآيد * جز كاش مىآمد مرا بر لب دعايى نيست موعود فردا خواهد آمد ، جاده مىگويد : * باور مكن وقتى هنوز آواز پايى نيست پرواز خاكستر شدم تا اينكه دانستم * بالاتر از آتش گرفتن ، كيميايى نيست

باغ نشكفتن

در آستانِ وحشت از پايان پذيرفتن * ديگر چه سود از داستان تازه‌اى گفتن وقتى چراغِ آخرِ اين خانه خاموشيست * آن بهْ كه باشد سرنوشتم ناگهان خفتن دارد زبان من گره در ناخن تدبير * گوش تو با تقدير دارد عهد نشنفتن نفرين به من ، امّا چه بايد كرد ؟ كوتاه است * دست غبار از آسمان خاطرات رُفتن پاييزم ، آرى ! محض پاييزم ، چه مىگويى ؟ * شايد تماشايى ندارد باغ نشكفتن ! ؟ اى موج ! زنجير تو دريا به كف دارد * بيهوده با ساحل چرا بايد برآشفتن

زخم بىبهبود

بار ديگر چشمهء من مىتوانى رود باشى * بركهء باران ، كه سرشار از شقايق بود ، باشى كوه بودى زير بار ماه ، آيا بار ديگر * مىتوانى ماه روشن ، كوه وهم‌آلود باشى ؟ آسمان ما چرا بايد عبوس و سرد باشد * آفتاب من ! چرا مىخواهى ابراندود باشى ؟ برنمىتابيدى آن درياى ناپيدا كران را * پس چرا بايد از اين مرداب ناخشنود باشى ؟