تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 310

مساهمون:

ص٣١٠

آه سردى ، ياد يارى

دورم از ياران ، ز خاطر برده‌ام خود را در اينجا * مىگذارم همچو نخل تشنه ، هستم تا در اينجا چند سرگردان‌تر از دريا بر اين ساحل نشستن * سايه‌اى حتّى نمىپرسد كىام آيا در اينجا ؟ گردباد ، اى هم‌عنان با من ! بپرس از اين بيابان * تا كدامين روز مىمانيم و تا كى ، ما در اينجا ؟ هر گلى اينجا بهارى كوچك است ، آرى ، نديدم * رازقى را بىپناه از وحشت سرما در اينجا برگ سبزى ، يادگارى ؛ آه سردى ، ياد يارى * هر گياهى گرم كارى ، آسمان‌فرسا در اينجا با من امّا ماند سنگى ؛ دست تنگى ، پاى لنگى * سنگ بر دل ، دست بر سر ، غرق در گل ، پا در اينجا آه اگر پايان نگيرد ، همچو سرگردانى من * گردش گرداب ، گرد گريهء دريا در اينجا چند چون بار گرانى مايهء آزار ياران ؟ * خويش را زين بيشتر « يوسف » مكن رسوا در اينجا اى سكوت سايه‌گستر ، بار كن تا بار ديگر * كس نبيند خسته‌ات ، بىپير و بىپروا در اينجا

غدير ، امام آب‌ها

ماه صد آيينه‌دار نيمه شب‌ها در غدير * روزها مىگسترد خورشيد خود را بر غدير سِدرها اين سوتر از اندوه كوه افتاده‌اند * هم‌عنان با ابرها ، افتاده آن سوتر ، غدير نخل‌ها افتان‌وخيزان ، اشترانِ خسته‌اند * سر در اوهام گريز از تشنگى ، در سر غدير بادها از سايهء شاهين سبك‌رفتارتر * بام سنگين بر فراز بال ، زير پر ، غدير عزم ابراهيم در تبعيد جان و تن ، سپهر * در وداع يار و همسر ، گريهء هاجر ، غدير باد ، اسماعيل‌وار از تشنگى در پيچ‌وتاب * هاجرآسا ، دامن از اشك مصيبت تر ، غدير با جلال صخره‌ها ، چون هيئت هاشم جميل * در ميان بارگاه حشمت قيصر ، غدير پيش چشم آسمان ، پيشانى باز علىّ * آفتاب روى زهرا در پس معجر ، غدير ديده باشى ژرف اگر ، گويى به جاى مصطفى * خفته همچون مرتضى ، آسوده در بستر ، غدير پشته‌هاى ماسه همچون كشته‌هاى روز بَدر * همچو تيغ ذو الفقار اندر كف حيدر ، غدير ديده چون جونيه و اسماء محبوب از حبيب * خويش را ، افتاده دور از زينت و زيور ، غدير با سكون و صبر سلمان هم‌سفر آيينه‌وار * با ابى ذر ، در شب آشوب ، هم‌سنگر ، غدير