آه سردى ، ياد يارى
دورم از ياران ، ز خاطر بردهام خود را در اينجا * مىگذارم همچو نخل تشنه ، هستم تا در اينجا
چند سرگردانتر از دريا بر اين ساحل نشستن * سايهاى حتّى نمىپرسد كىام آيا در اينجا ؟
گردباد ، اى همعنان با من ! بپرس از اين بيابان * تا كدامين روز مىمانيم و تا كى ، ما در اينجا ؟
هر گلى اينجا بهارى كوچك است ، آرى ، نديدم * رازقى را بىپناه از وحشت سرما در اينجا
برگ سبزى ، يادگارى ؛ آه سردى ، ياد يارى * هر گياهى گرم كارى ، آسمانفرسا در اينجا
با من امّا ماند سنگى ؛ دست تنگى ، پاى لنگى * سنگ بر دل ، دست بر سر ، غرق در گل ، پا در اينجا
آه اگر پايان نگيرد ، همچو سرگردانى من * گردش گرداب ، گرد گريهء دريا در اينجا
چند چون بار گرانى مايهء آزار ياران ؟ * خويش را زين بيشتر « يوسف » مكن رسوا در اينجا
اى سكوت سايهگستر ، بار كن تا بار ديگر * كس نبيند خستهات ، بىپير و بىپروا در اينجا
غدير ، امام آبها
ماه صد آيينهدار نيمه شبها در غدير * روزها مىگسترد خورشيد خود را بر غدير
سِدرها اين سوتر از اندوه كوه افتادهاند * همعنان با ابرها ، افتاده آن سوتر ، غدير
نخلها افتانوخيزان ، اشترانِ خستهاند * سر در اوهام گريز از تشنگى ، در سر غدير
بادها از سايهء شاهين سبكرفتارتر * بام سنگين بر فراز بال ، زير پر ، غدير
عزم ابراهيم در تبعيد جان و تن ، سپهر * در وداع يار و همسر ، گريهء هاجر ، غدير
باد ، اسماعيلوار از تشنگى در پيچوتاب * هاجرآسا ، دامن از اشك مصيبت تر ، غدير
با جلال صخرهها ، چون هيئت هاشم جميل * در ميان بارگاه حشمت قيصر ، غدير
پيش چشم آسمان ، پيشانى باز علىّ * آفتاب روى زهرا در پس معجر ، غدير
ديده باشى ژرف اگر ، گويى به جاى مصطفى * خفته همچون مرتضى ، آسوده در بستر ، غدير
پشتههاى ماسه همچون كشتههاى روز بَدر * همچو تيغ ذو الفقار اندر كف حيدر ، غدير
ديده چون جونيه و اسماء محبوب از حبيب * خويش را ، افتاده دور از زينت و زيور ، غدير
با سكون و صبر سلمان همسفر آيينهوار * با ابى ذر ، در شب آشوب ، همسنگر ، غدير